تنها خدا بیغم است… نویسنده: گویا روشن
تنها خدا بیغم است… گاهی خداوند غم را نه برای شکستن انسان، بلکه برای بیدار کردن او میآفریند. اگر در این دنیا کسی را دیدی که میگوید: «من غمی ندارم»، یا حقیقت را نگفته است، یا هنوز زندگی را نشناخته است. زمین خانهی آسایش نیست؛ گذرگاهی است که هر مسافری صلیب خود را در آن حمل میکند. یکی فقر را حمل میکند، دیگری ثروتی را که آرامش را از او ربوده است. یکی در حسرت فرزند اشک میریزد و دیگری در کنار فرزندش از کمبود عشق میسوزد. یکی از تنهایی میترسد و دیگری از ازدحام افرادی که پناه او نیستند. البته نمیتوان گفت؛ خداوند غم را به طور مساوی بین بندگانش تقسیم کرده است؛ زیرا همه به یک اندازه قوی آفریده نشدهاند. و هر کسی باری برای حمل دارد و فقط او میتواند درد آن را تحمل کند. چه بسیار لبخندهایی که بر ویرانههای یک قلب بنا شده است. چه بسیار دستهایی که برای دیگران گل میآورند، اما شبها بالش خود را با اشک خیس میکنند. اشتباه ما این است که زندگی دیگران را از پشت پنجره تماشا میکنیم، اما رنج خود را از درون قلبهایمان. همین مقایسه، غم ما را سنگینتر میکند. اگر امروز دلت سنگین است، گمان نکن که خد...