غم از همان کودکی دامنگیر من شد- نویسنده: گویا روشن
غم از همان کودکی دامنگیر من شد غم از همان کودکی دامنگیر من شد. آن روزها هنوز نمیدانستم زندگی چیست، اما اندوه را خوب میشناختم. هنوز برای فهمیدن بسیاری از چیزها کوچک بودم، اما برای تحمل بعضی دردها نه! کودکان همسن من با اسباببازیهایشان سرگرم بودند و برای فرداهایشان رؤیا میبافتند، اما من خیلی زود فهمیدم که دنیا همیشه مهربان نیست. خیلی زود فهمیدم که بعضی انسانها پیش از آنکه بزرگ شوند، مجبورند بار سنگینی را بر دوش بکشند. غم آهسته وارد زندگی من نشد؛ گویی از همان آغاز آنجا بود. در گوشهای از خاطراتم نشسته بود و همراه من رشد میکرد. هر سال که بزرگتر میشدم، او نیز بزرگتر میشد. گاهی در سکوت شبها، گاهی در میان ازدحام آدمها و گاهی در لحظههایی که هیچکس نمیدانست در قلبم چه میگذرد. سالها گذشت و من یاد گرفتم لبخند بزنم، با مردم حرف بزنم و زندگی را ادامه دهم. اما بعضی غمها هرگز نمیروند؛ فقط یاد میگیرند در اعماق قلب پنهان شوند. آنها بخشی از وجود انسان میشوند؛ مانند زخمی قدیمی که دیگر خونریزی نمیکند، اما هرگز از یاد نمیرود. امروز که به گذشته نگاه میکنم، بیشترین تاسف را بر...