تنها مهمانی که هرگز خداحافظی نکرد. - نویسنده: گویا روشن
تنها مهمانی که هرگز خداحافظی نکرد روزی روزگاری فکر میکردم انسانها با دیگران زندگی میکنند؛ با خانواده، دوستان، خاطرات و امیدها. اما با گذشت سالها، متوجه شدم که گاهی همه میروند و تنها چیزی که میماند غم است. غم تنها مهمانی بود که هرگز خداحافظی نکرد. هر بار که در زندگی به رویم بسته میشد، غم بیسروصدا از همان در وارد میشد و کنارم مینشست. نه عجلهای برای رفتن داشت و نه از ماندن خسته میشد. آنقدر میماند که دیگر حضورش برایم عجیب نبود. روزهایی که همه میخندیدند، سکوتم را میفهمید. وقتی کسی دلیل سکوتم را نمیپرسید، غم بدون هیچ حرفی کنارم مینشست. شاید به همین دلیل بود که کمکم از یک دشمن به یک همراه سفر تبدیل شد. چه تلخ است که انسان به جایی برسد که نبود غم برایش از بودنش غریبهتر باشد. سالها با او قدم زدم. از خیابانهای شلوغ، از شبهای بیخوابی، از روزهایی که وانمود میکردم خوبم. مردم لبخندم را دیدند، اما نمیدانستند که پشت آن لبخند، یک دوست قدیمی ایستاده است؛ دوستی به نام غم. غم مرا قوی نکرد؛ فقط به من آموخت که چگونه با زخمهای باز زندگی کنم. به من یادآوری کرد که بعضی از سوالات...