وقتی انسانها با هم حرف نمیزنند نویسنده: گویا روشن
وقتی انسانها با هم حرف نمیزنند آرزوئی ساده اما عمیق در دل بسیاری از ما وجود دارد: کاش همه انسانها میتوانستند با هم حرف بزنند… واقعاً حرف بزنند. نه از پشت ترس. نه از پشت غرور. نه از پشت مرزهایی که ما را از هم جدا کردهاند. و نه از پشت قضاوتهایی که پیش از شنیدن، ما را به سکوت وادار میکنند. دنیای امروز پر از صداست، اما گفتوگو در آن کم است. ما مینویسیم، واکنش نشان میدهیم، شعار میدهیم، بحث میکنیم… اما کمتر گوش میدهیم. کمتر مینشینیم تا انسانی دیگر را نه به عنوان «دیگری»، بلکه به عنوان انسانی شبیه خود ببینیم؛ انسانی با ترسها، شکستها، امیدها و زخمهایی که شاید هرگز فرصت بیان پیدا نکردهاند. اگر انسانها میتوانستند بیواسطه کنار هم بنشینند و دردهایشان را بگویند، شاید بسیاری از سوءتفاهمها پیش از تبدیل شدن به نفرت، حل میشدند. اگر هر خشم فرصتی برای شنیده شدن پیدا میکرد، شاید کمتر به خشونت تبدیل میشد. زیرا در پشت بسیاری از خشمها، اندوهی خاموش و نادیدهگرفتهشده پنهان است. ما اغلب از نشان دادن آسیبپذیری خود میترسیم. یاد گرفتهایم که قوی باشیم، ساکت باشیم، تحمل کنیم. اما ...