پست‌ها

گویا روشن

از آدم ربایی و شکنجه در دمشق

تصویر
از آدم ربایی و شکنجه در دمشق نویسنده: گویا روشن ( گویا آیدین) تجربه‌ای آسیب‌زا و نقش سازمان ملل ‌ سفارت کانادا در نجات جان انسان‌ها امروزه بسیاری از مردم در سراسر جهان با بحران‌های انسانی و نقض گستردهٔ حقوق بشر روبه‌رو هستند. برخی از این افراد در شرایطی گرفتار می‌شوند که بدون کمک جامعهٔ جهانی، هیچ راهی برای فرار از ظلم و خشونت ندارند. . در سال ۲۰۱۰ من یکی از قربانیان این وضعیت شدم. ربوده   شدنم در دمشق، پایتخت سوریه، نه‌تنها زندگی مرا بلکه سرنوشت خانواده‌ام را برای همیشه تغییر داد. در این نوشتار، تجربهٔ تلخ خود را بازگو می‌کنم و به نقش حیاتی سازمان‌های بین‌المللی در نجات جان من و خانواده‌ام می‌پردازم. در اوت ۲۰۱۰ به‌عنوان یک مسافر عادی در دمشق حضور داشتم. هیچ ارتباطی با رژیم بشار اسد یا گروه‌های مخالف نداشتم؛ تنها بازدیدکننده‌ای بودم که در خیابان‌های شهر قدم می‌زدم و به ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کردم. ناگهان، در یکی از خیابان‌های اصلی، توسط افرادی ناشناس ربوده شدم. بدون هیچ توضیحی، به‌طرزی وحشیانه مورد ضرب‌وشتم قرار گرفتم و به ساختمانی متروکه و ویران منتقل شدم. ی...

آیا من فرزند بدی هستم؟ - نویسنده: گویا روشن

تصویر
آیا من  فرزندی بدی هستم؟  ا مروز روز پدر است، و با کمال تأسف، من  پدرم را وقتی فقط یازده سالم بود از دست دادم .  اما هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد فقط یک بار دیگر صدایش را بشنوم. . هنوز هم لحظه‌هایی هست که ناخودآگاه به یادش می‌افتم و با خودم می‌گویم: کاش هنوز زنده بود! اما در کنار این دلتنگی، سال‌هاست پرسشی در ذهنم می جرخد؛ پرسشی که هیچ‌کس از من نپرسیده است .اما من بارها و بارها آن را از خودم‌    پرسیده ام؟‌. اگر قراربود یکی از والدینم را از دست بدهم، من کدام را  . انتخاب می‌کردم؟ پاسخ من همیشه یکی بوده است ، پدرم. البته هر بار که به این پاسخ می‌رسم، احساس گناه به سراغم  می‌آید. و  با خودم می‌گویم: آیا من فرزند بدی هستم؟ آیا این به آن معناست که مادرم را خیلی بیشتر از پدرم دوست داشتم؟ آیا عشق من به پدرم بسیار کم‌ بوده است؟ ،سال‌هاست پاسخی قطعی برای این سؤال پیدا نکرده‌ام. فقط می‌دانم که هرگز از روی بی‌مهری و یااز روی ناسپاسی  نبوده است. هرگز به این دلیل نبوده که پدرم در زندگی من ارزشی کمی داشته است.  فقط نمی‌توانستم نبودن مادرم را تصور ک...

زمان همه چیز را نمی‌برد؛ بعضی چیزها را فقط عمیق‌تر دفن می‌کند- نویسندە: گویا روشن

تصویر
زمان همه چیز را نمی‌برد؛ بعضی چیزها را فقط عمیق‌تر دفن می‌کند سال‌ها به ما گفته‌اند که زمان درمان می‌کند؛  کافی است صبر کنیم تا زخم‌ها بسته شوند، خاطره‌ها کمرنگ شوند و دردها راه خود را به فراموشی بسپارند. اما زندگی همیشه با این نسخهٔ ساده کنار نمی‌آید. حقیقت این است که زمان همه چیز را نمی‌برد. بعضی رنج‌ها از بین نمی‌روند؛ فقط در لایه‌های عمیق‌تری از وجود ما دفن می‌شوند. آن‌ها دیگر هر روز فریاد نمی‌زنند، اما خاموش هم نمی‌شوند. مانند آتشی زیر خاکستر، سال‌ها بی‌صدا می‌مانند و ناگهان با یک صدا، یک بو، یک تصویر یا حتی یک نام، دوباره جان می‌گیرند. برخی آدم‌ها تصور می‌کنند فراموش کرده‌اند. نه؛ آن‌ها فقط یاد گرفته‌اند با آن درد زندگی کنند. میان فراموشی و دفن شدن فاصلهٔ بزرگی وجود دارد. فراموشی یعنی چیزی کە  دیگر وجود نداشته باشد؛ اما دفن شدن یعنی هنوز آنجاست، فقط از چشم پنهان شده است. شاید به همین دلیل است که بعضی خاطرات با گذشت ده‌ها سال هنوز اشک به چشم می‌آورند. بعضی خیانت‌ها هنوز تلخ‌اند. بعضی حسرت‌ها هنوز سنگینی می‌کنند. زمان از کنار آن‌ها عبور کرده است، اما نتوانسته آن‌ها را با خ...

آیا وعده‌های سیاستمداران جهان دروغ است؟؟ -نویسنده: گویا روشن

تصویر
  آیا وعده‌های سیاستمداران جهان دروغ است؟ البتە بعضی وعده‌های دروغ نیستند… اما فقط آن‌قدر به آینده منتقل می‌شوند، که حتی خود آینده هم از خجالت حضور پیدا نمی‌کند. انها     استاد ساختن یک مهارت عجیب هستند تعویقِ حرفه‌ای با چهره‌ی کاملاً جدی. چیزی را امروز قول می‌دهند، فردا توضیح می‌دهند، و پس‌فردا آن را به «شرایط پیچیده» تبعید می‌کنند.  مشکل اینجاست که مردم ساده نیستند… فقط مجبور شده‌اند با حافظه‌ی کوتاه زندگی کنند؛ نه از انتخاب، بلکه از فرسایش. هر بار که می‌گویند «در حال بررسی است»، مردم دیگر حتی نمی‌پرسند توسط چه کسی؛چون می‌دانند پاسخ همیشه یک ساختمان نامرئی دارد. که همه چیز داخلش هست، جز نتیجه. و جالب‌ترین بخش ماجرا این است هرچه نتیجه‌ها دیرتر می‌آیند، جلسه‌ها بیشتر می‌شوند؛ انگار مشکل، کمبود تصمیم نیست…کمبود جلسه است! آنها    وعده‌ها را حذف نمی‌کنند، فقط آن‌ها را به آینده‌ای می‌فرستند که هیچ‌وقت تابع قوانین بودجه نیست، و هیچ‌وقت هم گزارش عملکرد نمی‌دهد. در نهایت، مردم نه از نبود پاسخ خسته نمی‌شوند،   بلکه از تماشای «همیشه در راه بودن پاسخ» فرسوده می‌...

سالها جنگیدم - نویسندە: گویا روشن

تصویر
سالها جنگیدم   سال‌هاست کە در این دنیا می جنگم،  نه با سلاح، بلکه با چشمانم. با دیدن، فهمیدن، امید داشتن... و شکستن. فکر می‌کردم اگر نزدیک‌تر شوم، حقیقت آشکارتر می‌شود. اما هر چه نزدیک‌تر شدم، بیشتر متوجه شدم که فاصله فقط جغرافیا نیست: فاصله بین انسان و حقیقت در همه جا یکسان است. سال‌ها فکر می‌کردم این میزان بی‌تفاوتی، این خستگی خاموش، این تبدیل رنج به آمار و انسان به اعداد... یک بیماری محلی  است. اما اشتباه می‌کردم. وقتی از نزدیک به جهان نگاه می‌کنید، می‌بینید که ساختارها متفاوت هستند، کلمات متفاوت هستند، اما رفتارها... مشابه هستند. مردم در بسیاری از جاها نادیده گرفته می‌شوند و نتیجه تعجب‌آور نیست: آنها نیز یاد می‌گیرند که نادیده بگیرند. جامعه‌ای که دیده نمی‌شود، به تدریج فراموش می‌کند که ببیند. و اینجاست که سیاست معنا پیدا می‌کند. نه به عنوان مدیریت زندگی، بلکه به عنوان مدیریت فاصله‌ها. فاصله بین وعده و واقعیت، بین تصمیم و زندگی، بین آنچه گفته می‌شود و آنچه انجام می‌شود. بی‌تفاوتی از بالا شروع می‌شود، اما در پایین تکثیر می‌شود. و در نهایت، همه طرف‌ها شبیه هم می‌شون...

بدترین نوع آلزایمر- نویسندە: گویا روشن

تصویر
بدترین نوع آلزایمر بدترین نوع آلزایمر آن نیست که انسان بر اثر بیماری،عزیزانش را فراموش کند. بدترین نوع آلزایمر زمانی است که انسان، آگاهانه و با اراده، کسانی را فراموش می‌کند که روزی برای نجاتش جنگیدند، دستش را گرفتند و در سخت‌ترین روزهای زندگی کنارش ایستادند. آلزایمرِ مغز یک بیماری است؛ اما آلزایمرِ وجدان یک انتخاب است. چه بسیار انسان‌هایی که تا زمانی که نیازمند بودند، نام همه را به خاطر داشتند؛ اما همین که به پول، مقام یا اندکی قدرت رسیدند، گذشته را دفن کردند. گویی پدر و مادری وجود نداشته‌اند، گویی خواهرش    هرگز فداکاری نکرده، گویی هیچ دستی در روزهای سقوط به سویشان دراز نشده است. این افراد چیزی را فراموش نکرده‌اند؛ آنها تصمیم گرفته‌اند فراموش کنند. فراموش کردن خوبی‌ها، اتفاقی نیست. نادیده گرفتن فداکاری‌ها، اشتباه نیست. پشت کردن به کسانی که روزی پشت و پناهت بودند، بیماری نیست. این‌ها نشانه‌های فقر حافظه نیست؛ نشانه‌های فقر شخصیت است. جامعه معمولاً برای مبتلایان به آلزایمر دل می‌سوزاند، و حق هم دارد. اما برای کسانی که عمداً گذشته خود را انکار می‌کنند چه نامی باید انتخاب کرد؟ ک...

غم از همان کودکی دامن‌گیر من شد- نویسنده: گویا روشن

تصویر
  غم از همان کودکی دامن‌گیر من شد غم از همان کودکی دامن‌گیر من شد. آن روزها هنوز نمی‌دانستم زندگی چیست، اما اندوه را خوب می‌شناختم. هنوز برای فهمیدن بسیاری از چیزها کوچک بودم، اما برای تحمل بعضی دردها نه! کودکان هم‌سن من با اسباب‌بازی‌هایشان سرگرم بودند و برای فرداهایشان رؤیا می‌بافتند، اما من خیلی زود فهمیدم که دنیا همیشه مهربان نیست. خیلی زود فهمیدم که بعضی انسان‌ها پیش از آنکه بزرگ شوند، مجبورند بار سنگینی را بر دوش بکشند. غم آهسته وارد زندگی من نشد؛ گویی از همان آغاز آنجا بود. در گوشه‌ای از خاطراتم نشسته بود و همراه من رشد می‌کرد. هر سال که بزرگ‌تر می‌شدم، او نیز بزرگ‌تر می‌شد. گاهی در سکوت شب‌ها، گاهی در میان ازدحام آدم‌ها و گاهی در لحظه‌هایی که هیچ‌کس نمی‌دانست در قلبم چه می‌گذرد. سال‌ها گذشت و من یاد گرفتم لبخند بزنم، با مردم بیشتر حرف بزنم و زندگی را ادامه دهم. اما بعضی غم‌ها هرگز نمی‌روند؛ فقط یاد می‌گیرند در اعماق قلب پنهان شوند. آن‌ها بخشی از وجود انسان می‌شوند؛ مانند زخمی قدیمی که دیگر خونریزی نمی‌کند، اما هرگز از یاد نمی‌رود. امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، بیشترین تاسف...

آنکه شیر را کند، روباهِ مزاج احتیاج است- نویسنده: گویا روشن

تصویر
  آنکه شیر را کُند، روباهِ مزاج احتیاج است قدرت مطلق از آنِ پروردگار است و هر قدرتی در میان انسان‌ها نسبی و موقتی است  بنابراین، احتیاج، پرده از ناتوانی ذاتی بشر برمی‌دارد و انسان را متوجه قدرت بی‌کران خداوند می‌کند. با این حال، در بسیاری از جوامع امروز، ثروت و قدرت به سپری روانی برای انکار این حقیقت تبدیل شده است. برخی از صاحبان مال و مقام چنان در توهم بی‌نیازی فرو می‌روند که گمان می‌کنند دیگر هیچ انسانی در زندگی و موفقیت آنان نقشی ندارد. این تصور نه نشانهٔ بلوغ، بلکه نوعی خودفریبی عمیق است. واقعیت اما چیز دیگری است. هیچ انسانی، هر اندازه ثروتمند، قدرتمند یا مشهور باشد، در خلأ زندگینمی‌کند. قدرت او بر شبکه‌ای از روابط، همکاری‌ها، دانش دیگران و حمایت‌های آشکار و پنهان استوار است. آنچه گاهی از نگاه صاحبان قدرت پنهان می‌ماند، همین وابستگی بنیادین انسان به دیگر انسان‌هاست. ضرب‌المثل «آنکه شیر را کُند، روباهِ مزاج احتیاج است» دقیقاً به همین حقیقت اشاره دارد؛ اینکه حتی نیرومندترین نماد قدرت نیز ممکن است در لحظه‌ای حساس به کسی نیاز پیدا کند که در نگاه اول کم‌اهمیت یا ضعیف به نظر می‌...