غربت و دلتنگی ها- نویسنده: گویا روشن

غربت و دلتنگی 

برخی فکر می‌کنند غربت به معنای دور شدن از یک کشور، یک شهر یا یک خانه است.
اما غربت مدت‌ها قبل از آن شروع می‌شود.
غربت ، از روزی شروع می‌شود که دیگر هیچ‌کس خاطرات کودکی شما را نمی‌داند. روزی که نام خیابان‌های شهر تو  برای دیگران معنایی ندارد. روزی که مجبورید همه چیز را توضیح دهید؛ لهجه‌ت، گذشته‌ت، آرزوهایت و دلتنگی هایت.
غربت،  فقط فاصله بین دو نقطه روی نقشه نیست.
غربت به معنای، فاصله بین قلب یک فرد و جایی است که خود را متعلق به آن می‌داند.
گاهی سال‌ها در یک کشور زندگی می‌کنی، زبانش را یاد می‌گیری، قوانینش را می‌فهمی و با مردمش دوست می‌شوی، اما ناگهان شبی فرا می‌رسد که بوی یک غذا، صدای یک آهنگ یا نام یک شهر ناگهان دیواری را که سال‌ها ساخته‌ای را فرو می‌ریزد.
و در آن لحظه متوجه می‌شوی که بخشی ازوجودت هنوز هزاران کیلومتر دورتر از خودت زندگی می‌کند.
تلخ‌ترین بخش دوری، دلتنگی نیست. تلخ‌ترین بخش این است که زندگی در غیاب تو ادامه دارد.
والدینت پیرتر می‌شوند. خواهر و برادرهایت از تو بیگانه می‌شوند. دوستان راه خود را می‌روند. خیابان‌ها تغییر می‌کنند.
و انجاست که متوجه می‌شوی که نه کاملاً به اینجا تعلق داری و نه همان کسی هستی که از آنجا آمده‌ای.

دور بودن، انسان را بین دو دنیا معلق نگه می‌دارد.

اما با تمام تلخی‌اش، دور بودن گاهی هم درس بزرگی نیز به انسان می‌دهد.
به او می‌آموزد که خانه فقط یک ساختمان نیست. خانه جایی است که انسان در آن درک می‌شود. و چه بسا کسانی هستند که در سرزمین خود غریبند، و چه بسیارند کسانی که در سرزمینی دور، خانه‌ای از عشق می‌یابند.
شاید وطن، نام یک سرزمین نباشد.
بلکه زخمی باشد که هرگز به طور کامل التیام نمی‌یابد، اما انسان یاد می‌گیرد که با آن زندگی کند.


 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

سکوت و همدستی در جنایت

مرد هزار چهره خاورمیانه

پروژه‌های تفرقه‌افکنانه ترامپ در خاورمیانه