پست‌ها

آیا من فرزند بدی هستم؟ - نویسنده: گویا روشن

تصویر
آیا من  فرزندی بدی هستم؟  ا مروز روز پدر است، و با کمال تأسف، من  پدرم را وقتی فقط یازده سالم بود از دست دادم .  اما هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد فقط یک بار دیگر صدایش را بشنوم. . هنوز هم لحظه‌هایی هست که ناخودآگاه به یادش می‌افتم و با خودم می‌گویم: کاش هنوز زنده بود! اما در کنار این دلتنگی، سال‌هاست پرسشی در ذهنم می جرخد؛ پرسشی که هیچ‌کس از من نپرسیده است .اما من بارها و بارها آن را از خودم‌    پرسیده ام؟‌. اگر قراربود یکی از والدینم را از دست بدهم، من کدام را  . انتخاب می‌کردم؟ پاسخ من همیشه یکی بوده است ، پدرم. البته هر بار که به این پاسخ می‌رسم، احساس گناه به سراغم  می‌آید. و  با خودم می‌گویم: آیا من فرزند بدی هستم؟ آیا این به آن معناست که مادرم را خیلی بیشتر از پدرم دوست داشتم؟ آیا عشق من به پدرم بسیار کم‌ بوده است؟ ،سال‌هاست پاسخی قطعی برای این سؤال پیدا نکرده‌ام. فقط می‌دانم که هرگز از روی بی‌مهری و یااز روی ناسپاسی  نبوده است. هرگز به این دلیل نبوده که پدرم در زندگی من ارزشی کمی داشته است.  فقط نمی‌توانستم نبودن مادرم را تصور ک...

زمان همه چیز را نمی‌برد؛ بعضی چیزها را فقط عمیق‌تر دفن می‌کند- نویسندە: گویا روشن

تصویر
زمان همه چیز را نمی‌برد؛ بعضی چیزها را فقط عمیق‌تر دفن می‌کند سال‌ها به ما گفته‌اند که زمان درمان می‌کند؛  کافی است صبر کنیم تا زخم‌ها بسته شوند، خاطره‌ها کمرنگ شوند و دردها راه خود را به فراموشی بسپارند. اما زندگی همیشه با این نسخهٔ ساده کنار نمی‌آید. حقیقت این است که زمان همه چیز را نمی‌برد. بعضی رنج‌ها از بین نمی‌روند؛ فقط در لایه‌های عمیق‌تری از وجود ما دفن می‌شوند. آن‌ها دیگر هر روز فریاد نمی‌زنند، اما خاموش هم نمی‌شوند. مانند آتشی زیر خاکستر، سال‌ها بی‌صدا می‌مانند و ناگهان با یک صدا، یک بو، یک تصویر یا حتی یک نام، دوباره جان می‌گیرند. برخی آدم‌ها تصور می‌کنند فراموش کرده‌اند. نه؛ آن‌ها فقط یاد گرفته‌اند با آن درد زندگی کنند. میان فراموشی و دفن شدن فاصلهٔ بزرگی وجود دارد. فراموشی یعنی چیزی کە  دیگر وجود نداشته باشد؛ اما دفن شدن یعنی هنوز آنجاست، فقط از چشم پنهان شده است. شاید به همین دلیل است که بعضی خاطرات با گذشت ده‌ها سال هنوز اشک به چشم می‌آورند. بعضی خیانت‌ها هنوز تلخ‌اند. بعضی حسرت‌ها هنوز سنگینی می‌کنند. زمان از کنار آن‌ها عبور کرده است، اما نتوانسته آن‌ها را با خ...

از تاریخ چه آموخته‌ام؟ نویسنده: گویا روشن

تصویر
از تاریخ چه آموخته‌ام؟ هرچه بیشتر تاریخ خواندم، کمتر توانستم به آن افتخار کنم. هرچه بیشتر تاریخ خواندم، کمتر به کاخ‌ها خیره شدم؛ زیرا صدای ناله‌ای را از زیر ویرانه‌هایشان می‌شنیدم. کتاب‌ها درباره پادشاهان، امپراتوران، فاتحان و حاکمان بسیار نوشته‌اند؛ درباره تاج‌ها، تخت‌ها، جنگ‌ها و پیروزی‌ها. اما هر بار که صفحات تاریخ را ورق می‌زدم، نه شکوه پادشاهان را می‌دیدم و نه عظمت امپراتوری‌ها را؛ بلکه ویرانه‌هایی را می‌دیدم که از خود به جا گذاشته بودند و مردمی را که زیر چرخ قدرت له شده بودند. تاریخ را معمولاً فاتحان می‌نویسند، اما رنج آن بر دوش بازماندگان است.  از مصر باستان تا روم، از مغول‌ها تا استعمارگران مدرن، از جنگ‌های جهانی تا جنگ‌های امروز، قربانیان تقریباً همیشه یکسان بوده‌اند: مردم عادی. کسانی که نه جنگی را آغاز کردند و نه سهمی در قدرت داشتند، اما بیشترین هزینه را پرداختند. خانه‌هایشان را ویران کردند، فرزندانشان کشته شدند و جانشان قربانی جاه‌طلبی کسانی شد که بعدها نامشان در کتاب‌های تاریخ ثبت شد. من از تاریخ آموخته‌ام که قدرت، اگر مهار نشود، اغلب به بی‌عدالتی تبدیل می‌شود. پادشاهان...

کسانی که قبل از مرگ فراموش می‌شوند- نویسنده : گویا روشن

تصویر
  کسانی که قبل از مرگ فراموش می‌شوند مرگ همیشه به معنای توقف ضربان قلب نیست. گاهی اوقات یک فرد سال‌ها زندگی می‌کند، نفس می‌کشد، راه می‌رود و توسط دیگران فراموش می‌شود. این شاید یکی از تلخ‌ترین اشکال تنهایی باشد: هنوز در این دنیا حضور داشتن، اما برای دیگران دیگر وجود نداشتن. بعضی افراد زمانی مرکز دایره‌ای از دوستان، خانواده یا همکاران بودند. تلفن‌هایشان مدام زنگ می‌خورد، حضورشان مطلوب بود و نظرشان مهم بود. اما روزی تلفن ساکت می‌شود، پیام‌ها قطع می‌شوند و دیگر کسی با آنها تماس نمی‌گیرد. نه به این دلیل که آنها بد شده‌اند، بلکه به این دلیل که زندگی دیگران مسیر خود را طی کرده است. فراموش شدن در زندگی زخمی نامرئی است. زخمی که خونریزی نمی‌کند، اما به آرامی روح انسان را می‌فرساید. آدم از خود می‌پرسد: "آیا من واقعاً برای کسی مهم بودم؟ آیا کسی اصلاً متوجه می‌شود که فردااز این دنیا بروم؟" جامعه اغلب افراد را فقط تا زمانی که به آنها نیاز دارد به یاد می‌آورد.. اما وقتی دوران سختی فرا می‌رسد، بسیاری از چهره‌ها ناپدید می‌شوند. تنها در آن زمان است که متوجه می‌شویم شکاف بین آشنایان و دوستان و...

کاش زندگی یک کاتالوگ بود؛ نویسنده: گویا روشن

تصویر
  کاش زندگی یک کاتالوگ بود؛ کاش زندگی یک کاتالوگ بود؛ می‌توانستیم صفحات آن را ورق بزنیم و هر وقت خسته شدیم، به فصلی برگردیم که نفس کشیدن در آن آسان‌تر بود. فصلی که نگرانی‌ها آنقدر طاقت‌فرسا نبودند، جایی که مردم ما را ساده‌تر دوست داشتند و رویاهایمان عطر امید داشت. شاید آن روزها روزهایی بودند که شادی نیازی به دلیل نداشت و غم همراه همیشگی نبود. اما زندگی کتابی است که فقط یک بار نوشته می‌شود؛ دکمه‌ی لغو ندارد، حاشیه‌ای ندارد که اشتباهات را بتوان پاک کرد. با این حال، چیزی شگفت‌انگیز در درون خود دارد: نمی‌توانیم به فصل‌های قبلی برگردیم، اما می‌توانیم روح آنها را زنده کنیم. از طریق یک خاطره، یک آهنگ، یک شخص یا حتی از طریق شجاعت دوباره دوست داشتن. شاید این هنر زندگی باشد: به جای پشیمانی از فصل‌های گذشته، یاد می‌گیریم که روح آن روزهای شاد را به صفحه‌ی امروز بیاوریم و به جلو حرکت کنیم. نه دقیقاً مثل قبل، بلکه بالغ‌تر، عمیق‌تر و اصیل‌تر.

سالها جنگیدم - نویسندە: گویا روشن

تصویر
سالها جنگیدم   سال‌هاست کە در این دنیا می جنگم،  نه با سلاح، بلکه با چشمانم. با دیدن، فهمیدن، امید داشتن... و شکستن. فکر می‌کردم اگر نزدیک‌تر شوم، حقیقت آشکارتر می‌شود. اما هر چه نزدیک‌تر شدم، بیشتر متوجه شدم که فاصله فقط جغرافیا نیست: فاصله بین انسان و حقیقت در همه جا یکسان است. سال‌ها فکر می‌کردم این میزان بی‌تفاوتی، این خستگی خاموش، این تبدیل رنج به آمار و انسان به اعداد... یک بیماری محلی  است. اما اشتباه می‌کردم. وقتی از نزدیک به جهان نگاه می‌کنید، می‌بینید که ساختارها متفاوت هستند، کلمات متفاوت هستند، اما رفتارها... مشابه هستند. مردم در بسیاری از جاها نادیده گرفته می‌شوند و نتیجه تعجب‌آور نیست: آنها نیز یاد می‌گیرند که نادیده بگیرند. جامعه‌ای که دیده نمی‌شود، به تدریج فراموش می‌کند که ببیند. و اینجاست که سیاست معنا پیدا می‌کند. نه به عنوان مدیریت زندگی، بلکه به عنوان مدیریت فاصله‌ها. فاصله بین وعده و واقعیت، بین تصمیم و زندگی، بین آنچه گفته می‌شود و آنچه انجام می‌شود. بی‌تفاوتی از بالا شروع می‌شود، اما در پایین تکثیر می‌شود. و در نهایت، همه طرف‌ها شبیه هم می‌شون...

پایان جهان در سکوت روابط انسانی- نویسندە: گویا روشن

تصویر
پایان جهان در سکوت روابط انسانی دنیا همیشه با یک انفجار به پایان نمی‌رسد. گاهی اوقات با تصمیمات سرد، بی‌رحمانه و غیرقابل توضیح شروع و پایان می‌یابد. برای مثال: وقتی کودکی پس از تولد رها می‌شود، ممکن است در ابتدا متوجه نشود، اما بعد از آن نه تنها احساس می‌کند خانه‌اش را از دست داده است، بلکه احساس امنیتش برای همیشه از بین رفته است. خانه، والدین بیولوژیکی او، یادآوری مداوم این است که او «به هیچ جایی تعلق ندارد». یا وقتی والدین توسط فرزندانشان طرد می‌شوند، نه تنها فرزندشان را از دست می‌دهند، بلکه اولین حس جهت‌یابی خود را در جهان نیز از دست می‌دهند. جهانی که زمانی امن به نظر می‌رسید، به تهدیدی خاموش تبدیل می‌شود. در چنین مواردی، والدین نه تنها دنیای بیرونی، بلکه دنیای درونی خود را نیز از دست می‌دهند. در درون آنها، فضایی باز می‌شود که دیگر هیچ چیز کاملاً امن نخواهد بود. سپس. کلمات ساده هیچ قدرتی ندارند. هر بار که صحبت می‌کنند، کلمات به جای گرما، بار درد را به دوش می‌کشند. زبان دیگر وسیله‌ای برای ارتباط نیست؛ بلکه به مخزنی از خاطرات و رنج تبدیل می‌شود. این نوع پایان، خاموش است؛ هیچ آژیری، هی...

مبارزه برای قدرت به قیمت جان انسان‌ها

تصویر
مبارزه برای قدرت به قیمت جان انسان‌ها گروه کوچکی از افراد در یک جامعه ممکن است بر اساس باورها و تفاسیر خود تصمیم به مخالفت با دولت بگیرند. آنها ممکن است خواسته‌های مختلفی را مطرح کنند: از دفاع از زبان و فرهنگ گرفته تا آزادی، دین، عدالت، استقلال یا حقوق مردم. اما یک سوال اساسی مطرح می‌شود: چرا باید باورهای تعداد کمی از افراد به مشکلی تبدیل شود که میلیون‌ها نفر دیگر باید هزینه آن را بپردازند؟ هیچ دولتی صرفاً به این دلیل که گروهی از مردم دیدگاه‌های متفاوتی دارند، نظام سیاسی و ساختار حکومتی خود را رها نمی‌کند. در هیچ جامعه‌ای، صرف مطالبه یک گروه خاص، تغییرات اساسی در نظام سیاسی را مشروعیت نمی‌بخشد. اگر هر گروهی که موفق به جذب تعداد مشخصی از پیروان می‌شود، خود را نماینده مردم بداند و در راستای اهداف خود، جامعه را به رویارویی، خشونت و بی‌ثباتی بکشاند، نتیجه چیزی جز انتقال هزینه‌های تصمیمی که توسط یک اقلیت کوچک گرفته شده است، به میلیون‌ها نفر نخواهد بود. مشکل دقیقاً از اینجا شروع می‌شود. یک گروه با یک ایده شروع می‌کند؛ پیروانی را جمع می‌کند؛ جوانان را جذب می‌کند؛ آن ایده را به یک هویت سیاسی ...

اعتماد؛ واژه‌ای که همه می‌گویند و کمتر کسی زندگی می‌کند— نویسنده: گویا روشن

تصویر
اعتماد؛ واژه‌ای که همه می‌گویند و کمتر کسی زندگی می‌کند ‌ بی‌اعتمادی بین افراد پدیده‌ای پیچیده و چندوجهی است که ریشه در تجربیات فردی، ساختارهای اجتماعی و تحولات تاریخی دارد. انسان‌ها به عنوان موجوداتی اجتماعی، ناگزیر با دیگران تعامل دارند، اما این تعاملات گاهی با شکست‌ها، خیانت‌ها، سوءتفاهم‌ها یا نابرابری‌ها همراه است و بذر شک و تردید را در ذهن و قلب افراد می‌پاشد. وقتی اعتماد، که پایه و اساس روابط انسانی است، آسیب ببیند، پیوندها ضعیف می‌شوند و فاصله‌ای نامرئی اما عمیق بین افراد ایجاد می‌شود. در جهانی که سرعت تغییرات، رقابت و فشارهای اجتماعی در حال افزایش است، بی‌اعتمادی نه تنها یک احساس فردی است، بلکه به یک مشکل جمعی نیز تبدیل شده است. این وضعیت نه تنها روابط شخصی را تهدید می‌کند، بلکه بر همبستگی اجتماعی، همکاری و حتی معنای کلی زندگی انسان نیز تأثیر می‌گذارد. پرداختن به مفهوم بی‌اعتمادی، در اصل، تلاشی برای درک زخم‌های پنهان روابط انسانی و یافتن راهی برای بازگرداندن اعتماد در جهانی پر از شک و تردید است. صرف نظر از همه اینها، 90 درصد مردم در مورد بی‌اعتمادی صحبت می‌کنند، اما حقیقت تلخ ا...

تنها مهمانی که هرگز خداحافظی نکرد. - نویسنده: گویا روشن

تصویر
تنها مهمانی که هرگز خداحافظی نکرد   روزی روزگاری فکر می‌کردم انسان‌ها با دیگران زندگی می‌کنند؛ با خانواده، دوستان، خاطرات و امیدها. اما با گذشت سال‌ها، متوجه شدم که گاهی همه می‌روند و تنها چیزی که می‌ماند غم است. غم تنها مهمانی بود که هرگز خداحافظی نکرد. هر بار که در زندگی به رویم بسته می‌شد، غم بی‌سروصدا از همان در وارد می‌شد و کنارم می‌نشست. نه عجله‌ای برای رفتن داشت و نه از ماندن خسته می‌شد. آنقدر می‌ماند که دیگر حضورش برایم عجیب نبود. روزهایی که همه می‌خندیدند، سکوتم را می‌فهمید. وقتی کسی دلیل سکوتم را نمی‌پرسید، غم بدون هیچ حرفی کنارم می‌نشست. شاید به همین دلیل بود که کم‌کم از یک دشمن به یک همراه سفر تبدیل شد. چه تلخ است که انسان به جایی برسد که نبود غم برایش از بودنش غریبه‌تر باشد. سال‌ها با او قدم زدم. از خیابان‌های شلوغ، از شب‌های بی‌خوابی، از روزهایی که وانمود می‌کردم خوبم. مردم لبخندم را دیدند، اما نمی‌دانستند که پشت آن لبخند، یک دوست قدیمی ایستاده است؛ دوستی به نام غم. غم مرا قوی نکرد؛ فقط به من آموخت که چگونه با زخم‌های باز زندگی کنم. به من یادآوری کرد که بعضی از سوالات...