آیا من فرزند بدی هستم؟ - نویسنده: گویا روشن

آیا من  فرزندی بدی هستم؟ 

امروز روز پدر است، و با کمال تأسف، من  پدرم را وقتی فقط یازده سالم بود از دست دادماما هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد فقط یک بار دیگر صدایش را بشنوم. . هنوز هم لحظه‌هایی هست که ناخودآگاه به یادش می‌افتم و با خودم می‌گویم: کاش هنوز زنده بود!
اما در کنار این دلتنگی، سال‌هاست پرسشی در ذهنم می جرخد؛ پرسشی که هیچ‌کس از من نپرسیده است .اما من بارها و بارها آن را از خودم‌  پرسیده ام؟‌.
اگر قراربود یکی از والدینم را از دست بدهم، من کدام را .
انتخاب می‌کردم؟  و پاسخ من همیشه یکی بوده است ، پدرم.
البته هر بار که به این پاسخ می‌رسم، احساس گناه به سراغم می‌آید. و با خودم می‌گویم: آیا من فرزند بدی هستم؟
آیا این به آن معناست که مادرم را خیلی بیشتر از پدرم دوست داشتم؟
آیا عشق من به پدرم بسیار کم‌ بوده است؟
سال‌هاست پاسخی قطعی برای این سؤال پیدا نکرده‌ام.
فقط می‌دانم که هرگز از روی بی‌مهری و یااز روی ناسپاسی نبوده است. هرگز به این دلیل نبوده که پدرم در زندگی من ارزشی کمی داشته است. فقط نمی‌توانستم نبودن مادرم را تصور کنم. شاید او را ستون خانه می‌دیدم.
شاید احساس می‌کردم عشق  من نسبت به مادرم چیز دیگری است.
شاید از کودکی به بودنش عادت کرده بودم.
و شاید دلایل دیگری وجود داشته که حتی خودم هم هنوز ان را نمی‌شناسم.
اما آنچه می‌دانم این است که این پاسخ هرگز باعث نشد دلتنگ پدرم نباشم.
اگر واقعاً پدرم کمتر دوستش داشتم، چرا هنوز بعد از این همه سال جای خالی‌اش را احساس می‌کنم؟
چرا هنوز در بعضی روزها آرزو می‌کنم کنارم بود؟
چرا هنوز بعضی حرف‌ها را در ذهنم برای او نگه داشته‌ام؟
چرا هنوز در روز پدر، پیش از هر چیز به او فکر می‌کنم؟
شاید مشکل در پاسخ من نباشد.
شاید مشکل در این باشد که من سال‌هاست از خودم می‌خواهم میان دو انسانی که هر دو را دوست داشته‌ام، یکی را انتخاب کنم.
انگار می‌خواهم عشق را اندازه بگیرم.
انگار می‌خواهم برای قلبم توضیحی منطقی پیدا کنم. اما قلب انسان همیشه منطقی نیست. 
گاهی می‌توانی برای پدرت دلتنگ باشی و در همان حال نتوانی نبودن مادرت را تصور کنی.
این دو احساس دشمن یکدیگر نیستند.
شاید عشق به پدر و مادر شبیه دو شعله باشد؛ هر کدام به شکلی متفاوت می‌سوزاند، اما هیچ‌کدام دیگری را خاموش نمی‌کند.
امروز، در روز پدر، هنوز همان سؤال را از خودم پرسیدم ؟ اما این بار کمتر خودم را قضاوت کردم! 
زیرا فهمیده‌ام که انسان بودن، همیشه به معنای داشتن پاسخ‌های کامل نیست.
گاهی فقط به معنای زندگی کردن با پرسش‌هایی است که سال‌ها در قلبمان باقی می‌مانند. 
و شاید پس از سال‌ها جست‌وجوی پاسخ، امروز حقیقتی دربارهٔ خودم می‌دانم:
من نمی‌خواستم پدرم را از دست بدهم ، فقط نمی‌توانستم از دست دادن مادرم را تصور کنم.
و امروز هم اگر آرزویی پنهان در قلبم مانده باشد، آن است که پیش از مادرم از این دنیا بروم؛ نه از سر ناامیدی، بلکه چون هنوز هم فکر اینکه روزی که مادرم  در این دنیا  نباشد،سنگین‌تر از آن چیزی است که بتوانم تحملش کنم.


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

سکوت و همدستی در جنایت

مرد هزار چهره خاورمیانه

پروژه‌های تفرقه‌افکنانه ترامپ در خاورمیانه