پست‌ها

بارزانی و حزب کارگران کردستان (پ‌ک‌ک)- نوبسنده گویا روشن

تصویر
بارزانی و حزب کارگران کردستان (پ‌ک‌ک) ( . بارزانی   و   حزب   کارگران   کردستان  ( پ‌ک‌ک )  از   بدو   تأسیس،   روابط   پیچیده‌ای   داشته‌اند . در   ابتدا   این   دو   گروه   رابطه   نزدیکی   با   هم   داشتند   و   در   مبارزات   کردها   با   هم   همکاری   می‌کردند . بارزانی   به‌عنوان   رهبر   حزب   دموکرات   کردستان   عراق   و   پ‌ک‌ک   به‌عنوان   یک   گروه   شبه‌نظامی   مسلح   در   ترکیه،   در   مقاطعی   علیه   دشمنان مشترک   خود،   از   جمله   دولت‌های   ترکیه   و   عراق،   همکاری   و   مبارزه   می‌کردند . اما   این   روابط   به   دلایل   مختلف،   در   طول   زمان   به‌طور   قابل‌ توجهی   تغییر   کرد . یکی   از   دلایل   اصلی...

خیانت، آینه‌ای از فروپاشی درونی- نویسنده : گویا روشن

تصویر
  خیانت، آینه‌ای از فروپاشی  درونی خیانت پدیده‌ای پیچیده است که در جوامع مختلف به اشکال مختلف خود را نشان می‌دهد. بسیاری از مردم خیانت را با نقض اعتماد عاطفی یا جنسی (خیانت) مرتبط می‌دانند؛ با این حال، در واقع، خیانت ابعاد بسیار وسیع‌تری دارد و می‌تواند به طرق مختلف خود را نشان دهد. در این مقاله، هدف من نشان دادن این است که خیانت محدود به روابط عاطفی یا جنسی نیست، بلکه حوزه‌های مختلف زندگی اجتماعی، خانوادگی، حرفه‌ای و حتی شخصی را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. در روابط بین فردی، یکی از جدی‌ترین اشکال، خیانت است. این اتفاق زمانی می‌افتد که یک فرد در یک رابطه از اعتماد دیگری سوءاستفاده می‌کند. خیانت می‌تواند به طرق مختلفی مانند دروغ گفتن، درگیر شدن در روابط غیرقانونی یا نامشروع، نادیده گرفتن احساسات و نیازهای دیگران یا خیانت به دوستی‌ها و روابط نزدیک خود را نشان دهد. این نوع خیانت می‌تواند بسیار مخرب باشد زیرا هر رابطه‌ای بر اساس اعتماد بنا شده است. از دست دادن این اعتماد می‌تواند منجر به فروپاشی کامل رابطه یا ایجاد زخم‌های عمیق عاطفی شود. خیانت همچنین می‌تواند به اشکال مختلف در زند...

دل، حق‌الناس است؛ با احتیاط بشکنید— نویسنده: گویا روشن

تصویر
  دل، حق‌الناس است؛ با احتیاط بشکنید جمله‌ای کوتاه اما پرمعنا که می‌تواند یک اصل مهم انسانی را خلاصه کند. در دنیایی که روابط به سرعت شکل می‌گیرند و به همان سرعت نیز از بین می‌روند، کمتر کسی به مسئولیت اخلاقی دخالت دادن احساسات دیگران فکر می‌کند. این مقاله تلاشی است برای یادآوری این مسئولیت فراموش‌شده. اگرچه قلب، امانتی نامرئی است، اما قلب انسان چیزی نیست که بتوان به راحتی آن را به هر کسی داد. وقتی کسی به ما اعتماد می‌کند، حرف دلش را می‌زند یا از حضور ما خوشحال می‌شود، در واقع بخشی از امنیت روانی خود را به ما می‌دهد. این امانت، امانتی است که شکستن آن، حتی اگر قابل مشاهده نباشد، تأثیر عمیق و ماندگاری دارد. البته باید دانست که حق الناس بر قانون مقدم است. زیرا در فرهنگ اخلاقی و دینی ما، حق الناس جایگاه جدی‌تری نسبت به بسیاری از قوانین رسمی دارد. دلشکستگی را نمی‌توان با یک عذرخواهی ساده یا توجیه منطقی جبران کرد. زخمی که بر احساسات یک فرد وارد می‌شود، گاهی اوقات می‌تواند سال‌ها بر تصمیمات، ترس‌ها و روابط آینده او تأثیر بگذارد. اما شاید سازگاری و دلشکستگی به هنجاری در روابط امروزی تبدیل ش...

اگر اشک‌ها تاریخ داشتند، کدام سال از زندگی ما خاطره‌انگیزترین سال می‌شد؟؟ نویسنده گویا روشن

تصویر
اگر اشک‌ها تاریخ داشتند، کدام سال از زندگی ما خاطره‌انگیزترین سال می‌شد؟ انسان ها تاریخ تولد، تاریخ عروسی و موفقیت‌هایشان را به یاد می‌آورند؛ اما کمتر کسی سالی را که در آن چیزی در درونشان شکسته است بیاد دارد. اگر اشک‌ها تاریخ داشتند، شاید برخی از سال‌ها در تقویم زندگی ما با رنگ دیگری مشخص می‌شدند؛ سال خداحافظی، سال فقدان، سال سکوت، سال درک حقیقتی که کاش بعداً می‌فهمیدیم. شاید آنگاه عجیب‌ترین بایگانی جهان، بایگانی اشک‌های انسان بود؛ جایی که هر قطره داستانی داشت: اشکی که برای رفتن کسی ریخته شده، اشکی که پشت لبخند پنهان شده، اشکی که هیچ‌کس آن را ندید. این در حالیست، انسان‌ها سن خود را با تعداد سال‌های زندگی‌شان می‌شمارند، اما روحشان با تعداد سال‌های که در آن بیشتر از همیشه گریه کرده‌اند، پیر می‌شود.

غم از همان کودکی دامن‌گیر من شد- نویسنده: گویا روشن

تصویر
  غم از همان کودکی دامن‌گیر من شد غم از همان کودکی دامن‌گیر من شد. آن روزها هنوز نمی‌دانستم زندگی چیست، اما اندوه را خوب می‌شناختم. هنوز برای فهمیدن بسیاری از چیزها کوچک بودم، اما برای تحمل بعضی دردها نه! کودکان هم‌سن من با اسباب‌بازی‌هایشان سرگرم بودند و برای فرداهایشان رؤیا می‌بافتند، اما من خیلی زود فهمیدم که دنیا همیشه مهربان نیست. خیلی زود فهمیدم که بعضی انسان‌ها پیش از آنکه بزرگ شوند، مجبورند بار سنگینی را بر دوش بکشند. غم آهسته وارد زندگی من نشد؛ گویی از همان آغاز آنجا بود. در گوشه‌ای از خاطراتم نشسته بود و همراه من رشد می‌کرد. هر سال که بزرگ‌تر می‌شدم، او نیز بزرگ‌تر می‌شد. گاهی در سکوت شب‌ها، گاهی در میان ازدحام آدم‌ها و گاهی در لحظه‌هایی که هیچ‌کس نمی‌دانست در قلبم چه می‌گذرد. سال‌ها گذشت و من یاد گرفتم لبخند بزنم، با مردم بیشتر حرف بزنم و زندگی را ادامه دهم. اما بعضی غم‌ها هرگز نمی‌روند؛ فقط یاد می‌گیرند در اعماق قلب پنهان شوند. آن‌ها بخشی از وجود انسان می‌شوند؛ مانند زخمی قدیمی که دیگر خونریزی نمی‌کند، اما هرگز از یاد نمی‌رود. امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، بیشترین تاسف...

تبعیض در خانواده و حس عدالت- نویسنده: گویا روشن

تصویر
تبعیض در خانواده و حس عدالت خانواده عموماً جایی است که ما انتظار امنیت و آرامش بی‌قید و شرط داریم؛ جایی که عشق و حمایت باید به طور مساوی به همه اعضا برسد. اما گاهی اوقات واقعیت از این انتظار کوتاه می‌آید و ما حتی در میان نزدیکان خود شاهد بی‌عدالتی هستیم. این تجربه می‌تواند برای هر کسی که حس عدالت دارد، دردناک و تکان‌دهنده باشد. من اغلب در خانواده و حلقه دوستانم مشاهده می‌کردم که برخی افراد به خاطر اشتباهات جزئی توبیخ می‌شدند، در حالی که با برخی دیگر، حتی وقتی با آشکارترین بی‌احترامی مواجه می‌شدند، طوری رفتار می‌شد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. این رفتار نابرابر عمیقاً مرا تحت تأثیر قرار داد؛ من هم شوکه شدم و هم غمگین. این باعث فاصله گرفتن من از برخی افراد شد و محبت سابق من ، حتی اگر مستقیماً متوجه من نبود، به مرور زمان کاهش یافت. این تجربه به من نشان داد که مشاهده نابرابری می‌تواند دلخراش باشد، حتی اگر مستقیماً قربانی بی‌عدالتی نباشیم. ما احساس می‌کنیم که استانداردها به طور یکسان برای همه اعمال نمی‌شوند و برخی افراد به سادگی بی‌عدالتی را می‌پذیرند و نادیده می‌گیرند. این امر وجدان و ...

مهاباد، خانه قلب من نویسنده: گویا روشن

تصویر
  مهاباد، خانه قلب من مهاباد فقط شهری روی نقشه نیست؛ بلکه با ریتم ملایم قلبم می‌تپد. هر کوچه خاطره‌ای را در خود جای داده، هر صبح نوری تازه به ارمغان می‌آورد و هر عصر خاطرات شیرینی را زمزمه می‌کند. مهاباد برای من فقط یک نام نیست، بلکه یک حس است... حسی از خاک، از صدا، از عشق. این شهر با روح من گره خورده است. اگرچه خاطرات تلخی را نیز به همراه دارد، امازیبایی آن در ذهنم زنده‌تر از همیشه باقی مانده است. هنوز می‌توانم صدای مادرم را که در کوچه طنین‌انداز می‌شود، بوی غذایی که هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند به همان شکل بپزد، صدای برادرانم، خنده کودکان و بازی‌های بی‌خیالشان را بشنوم. این مهاباد من است. هر خیابان و هر کوچه باریک پر از خاطرات ناب و ساده است: بازی‌هایی که تا پاسی از شب ادامه داشت، مادرم که مرا به خانه صدا می‌زد و دستی که به آرامی گرد و غبار را از روی صورتم پاک می‌کرد. حتی اکنون، وقتی چشمانم را می‌بندم، هنوز می‌توانم آن صدا را بشنوم، نرم، مهربان و پر از آرامش. با نزدیک شدن به عید، خانه زنده شد. خورشید هنوز طلوع نکرده بود، اما چراغ‌های آشپزخانه روشن بودند. مادرم غذای جشن را آماده می‌کرد....

از آدم ربایی و شکنجه در دمشق- نویسندە گویا روشن

تصویر
از آدم ربایی و شکنجه در دمشق تجربه‌ای آسیب‌زا و نقش سازمان ملل ‌ سفارت کانادا در نجات  جان انسان‌ها امروزه، بسیاری از مردم در سراسر جهان با بحران‌های انسانی و نقض گسترده حقوق بشر روبرو هستند. برخی از این افراد در شرایطی گرفتار شده‌اند که بدون کمک جامعه بین‌المللی، هیچ راهی برای فرار از ظلم و خشونت ندارند. در سال ۲۰۱۰، من یکی از قربانیان این وضعیت شدم. ربایش من در دمشق، پایتخت سوریه، نه تنها زندگی من، بلکه سرنوشت خانواده‌ام را برای همیشه تغییر داد. در این مقاله، تجربه تلخ خود را بازگو می‌کنم و نقش حیاتی ساز مان‌های بین‌المللی را در نجات جان خود و خانواده‌ام مورد بحث قرار می‌دهم. در آگوست ۲۰۱۰، من به عنوان یک مسافر معمولی در دمشق بودم. هیچ ارتباطی با رژیم بشار اسد یا گروه‌های مخالف نداشتم؛ من فقط یک بازدیدکننده بودم که در خیابان‌های شهر قدم می‌زدم و به ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کردم. ناگهان، در یکی از خیابان‌های اصلی، توسط افراد ناشناس ربوده شدم. بدون هیچ توضیحی، به طرز وحشیانه‌ای مورد ضرب و شتم قرار گرفتم و به یک ساختمان متروکه و ویرانه منتقل شدم.. یک شبانه روز در...

خسته از جهانی که باید پناه من می‌شد- نویسنده: گویا روشن

تصویر
    خسته از دنیایی که قرار بود پناه من باشد.   دنیایی که در طول سال‌ها بیشتر شبیه سرزمین زخم‌ها شده تا مکانی برای عشق و آرامش. سرزمینی که مهربانی در آن کمیاب است و مردم گاهی اوقات، بدون اینکه حتی متوجه شوند، با کلمات تند یا نگاه‌های بی‌تفاوت خود به دیگران آسیب می‌رسانند. باید اعتراف کنم، من هم از این واقعیت خسته شده‌ام. هر بار که می‌خواهی در آغوش نزدیک‌ترین اعضای خانواده‌ات احساس امنیت و آرامش کنی، چیزی در درونت می‌لرزد، ساکت می‌شود یا می‌شکند. من. دقیقاً نمی‌دانم از کجا شروع شد. شاید در کودکی‌ام، وقتی نمی‌فهمیدم چرا باید اینقدر مراقب رفتارم باشم، وقتی کسی آنجا نبود که از احساساتم مراقبت کند. شاید در آن لحظاتی که قلبم باز می‌شد و بدون دریافت عشق به سمت کسی دست دراز می‌کردم و آغوشی که تصور می‌کردم به دیواری سرد تبدیل می‌شد. یا شاید وقتی فهمیدم که برای حفظ رابطه‌ای که به آن متعهد بودم، باید بجنگم، ساکت باشم، عقب‌نشینی کنم، احساس کنم حضورم همیشه "زیاد" است. هر بار که به عزیزانم نزدیک می‌شدم، احساس می‌کردم چیزی در اعماق وجودم ساکت می‌شود؛ انگار بخشی از آرامش من نمی‌توانست سر ...