خسته از جهانی که باید پناه من میشد- نویسنده: گویا روشن

خسته از دنیایی که قرار بود پناه من باشد.
دنیایی که در طول سالها بیشتر شبیه سرزمین زخمها شده تا مکانی برای عشق و آرامش.
سرزمینی که مهربانی در آن کمیاب است و مردم گاهی اوقات، بدون اینکه حتی متوجه شوند، با کلمات تند یا نگاههای بیتفاوت خود به دیگران آسیب میرسانند.
باید اعتراف کنم، من هم از این واقعیت خسته شدهام. هر بار که میخواهی در آغوش نزدیکترین اعضای خانوادهات احساس امنیت و آرامش کنی، چیزی در درونت میلرزد، ساکت میشود یا میشکند.
من. دقیقاً نمیدانم از کجا شروع شد.
شاید در کودکیام، وقتی نمیفهمیدم چرا باید اینقدر مراقب رفتارم باشم، وقتی کسی آنجا نبود که از احساساتم مراقبت کند. شاید در آن لحظاتی که قلبم باز میشد و بدون دریافت عشق به سمت کسی دست دراز میکردم و آغوشی که تصور میکردم به دیواری سرد تبدیل میشد. یا شاید وقتی فهمیدم که برای حفظ رابطهای که به آن متعهد بودم، باید بجنگم، ساکت باشم، عقبنشینی کنم، احساس کنم حضورم همیشه "زیاد" است.
هر بار که به عزیزانم نزدیک میشدم، احساس میکردم چیزی در اعماق وجودم ساکت میشود؛ انگار بخشی از آرامش من نمیتوانست سر و صدای آنها را تحمل کند. من که ذاتاً مهربان، سرشار از احساس، خلاقیت و درک بودم، شروع به مضطرب، واکنشی و گوشهگیر شدن کردم. دیگر خودم نبودم، نه آن روح لطیف و مهربانی که زمانی میشناختم، و نه آن کسی که آرزویش را داشتم.
سالها ساکت ماندم، تحمل کردم و با خودم جنگیدم. فکر کردم شاید مشکل از من است؛ شاید اگر کمی بیشتر دوام بیاورم، اوضاع بهتر شود. شاید اگر کمتر حرف بزنم، کمتر عصبانی شوم، کمتر آرزو کنم، اوضاع آرام شود.
اما اینطور نشد. هر بار که صحبت میکردم، هر بار که سعی میکردم خودم را ابراز کنم، صدایی درونی یا بیرونی مرا طرد میکرد. انگار مجبور بودم خودم را تا مرز خودویرانگری کوچک کنم تا خانوادهام مرا بپذیرند.
یاد گرفتم که درد خود را پنهان کنم، مبارزاتم را ناگفته نگه دارم و نقشی را بازی کنم که مال من نبود، فقط برای اینکه روابطم از هم نپاشد. اما بهایی که پرداختم سنگین بود. آرامش درونیام از بین رفته بود؛ شخصیت من از سوءتفاهمها و نامهربانیهای مکرر فرسوده شده بود. هر چه به آنها نزدیکتر میشدم، از خودم دورتر میشدم؛ عجیبترین نوع تنهایی، تنهاییای است که در کنار کسانی که «قرار» است به تو نزدیک باشند، احساس میکنی. این تنهایی، روح را در سکوتی سنگین فرو میبرد.
گاهی فکر میکنم که فرد درون من، که امروز خسته و فرسوده است، تقصیر هیچکس نیست. این واکنش طبیعی روحی است که سالها در فضایی بدون گرما، تنگ، ناگفته و نادیده نفس کشیده است. مانند گلی که در سایهی دائمی پژمرده میشود؛ نه به این دلیل که بیارزش بوده، بلکه به این دلیل که هرگز نور کافی دریافت نکرده است.
من آن گل سایهدار هستم؛ نه پژمرده، بلکه ضعیف، زخمی و منتظر هوای تازه.
تا اینکه یک روز، ناگهان، شاید در اوج خستگیام، متوجه شدم که دیگر نمیتوانم ادامه دهم. متوجه شدم که هر بار که سعی میکنم خودم را متقاعد کنم که بمانم، بخشی از روحم خاموش میشود. متوجه شدم که تکرار همان الگوها فقط مرا از خود واقعیام دورتر میکند. متوجه شدم که هیچ رابطهای ، حتی ارزشمندترین آنها ارزش از دست دادن عزت نفس و آرامش درونی من را ندارد.
بنابراین تصمیم گرفتم فاصله ایجاد کنم.
نه از روی خشم، نه از روی نفرت، نه برای تنبیه کسی.
تصمیم گرفتم فاصلهام را حفظ کنم زیرا هیچ راهی برای ماندن بدون ایجاد زخمهای بیشتر وجود نداشت. میخواستم خودم را دوباره کشف کنم ، آن فرد آرام، مهربان، سرزنده و صادقی که سالها زیر لایههایی از درد، سوءتفاهمها و نقشهای تحمیلی دفن شده بود.
فاصله همیشه مثل یک بریدگی نیست؛ میتواند مثل یک درمان باشد.
گاهی اوقات فاصله آخرین فریاد یک روح خفه شده است.
فاصله یعنی: "میخواهم به خودم برگردم، حتی اگر به معنای مدتی دور بودن از تو باشد."
بله، گاهی اوقات فاصله بدترین انتخاب نیست.
گاهی اوقات تنها راه بازگشت، بازگشت به خود است.
گاهی اوقات تنها راه نجات این است که اجازه دهید یک زخم به آرامی التیام یابد، به خودتان صدایی بدهید و بگذارید زندگی از نو در مکانی امن آغاز شود.
و حالا میدانم:
برای اینکه کسی را دوست داشته باشم، ابتدا باید خودم را نجات دهم.
برای اینکه آن روح آرام دوباره از اعماق وجودم برخیزد، باید بگذارم در سکوت، در فاصله، در نفس آزاد خودش بیدار شود.
خستهام، اما هنوز امید دارم.
و این امید، آغاز بازگشت من است.
نظرات