دلیل شب‌های بی‌خوابی‌ام - نویسنده: گویا روشن

دلیل شب های بی خوابی ام.

 اغلب از خودم می‌پرسم: «چرا تقریباً هر شب نمی‌توانم خوب بخوابم؟» مخصوصاً وقتی سکوت مطلق حکمفرما می‌شود و دنیا در تاریکی فرو می‌رود. آن وقت چیزی در اعماق وجودم بیدار می‌شود. انگار شب زمانی است که باید با خود واقعی‌ام، با خاطراتی که سال‌هاست در قلبم دفن کرده‌ام، روبرو شوم.

اغلب از خودم می‌پرسم: آیا بی‌خوابی من نشانه‌ای از ترس از عدالت الهی است؟ آیا از روزی که باید برای هر لحظه از زندگی‌ام پاسخگو باشم، می‌ترسم؟
هرچه بیشتر به این سوال فکر می‌کنم، بیشتر متوجه می‌شوم که اینطور نیست...
زیرا حضور خدا مرا نمی‌ترساند.
آنچه واقعاً مرا شب‌ها بیدار نگه می‌دارد، کودک درونم است که هنوز زنده است.
کودکی که یاد گرفت دردش را در چشمان دیگران پنهان کند، زیرا می‌دانست هیچ‌کس او را نخواهد فهمید. کودکی که اشک‌هایش را قورت میداد، زیرا مطمئن بود هیچ‌کس دلش برایش نمی‌سوزد. کودکی که حتی قبل از بزرگ شدن، رنج، ترس و تنهایی را می‌شناخت.

با گذشت زمان، موهایم کم‌کم سفید شد و تجربیات زندگی‌ام غنی‌ترشد.آدم‌های زیادی وارد زندگیم شدند و رفتند، اما کودک درونم آرام در گوشه‌ای ماند، همچنان سرکوب‌شده، همچنان منتظر. به همین دلیل مجبور بودم: تمام عمرم را قوی زندگی کنم.
یاد گرفتم حتی وقتی قلبم شکسته لبخند بزنم.
یاد گرفتم زمانی که خودم ناامید هستم به دیگران امید بدهم.
یاد گرفتم درد خود را در سکوت پنهان کنم.
اما شب...
شب نقاب را نمی‌پذیرد.
شب مرا به آن کودکی بازمی‌گرداند.
خاطرات یکی یکی از راه می‌رسند؛ حرف‌هایی که هرگز نتوانستم بگویم، بی‌عدالتی‌هایی که شاهدشان بودم، عزیزانی که از دست دادم، رویاهای برآورده نشده، و زخم‌هایی که هرگز التیام نخواهند یافت.

 با این حال، بیشتر مردم من را قوی، نترس و شاد می‌بینند، اما هیچ‌کس نمی‌داند که من هر شب قبل از طلوع آفتاب چند بار گذشته‌ام را مرور می‌کنم..

البته، با وجود تمام این سختی‌هایی که کشیده‌ام، هرگز ایمانم را از دست نداده‌ام. هیچ شکایتی از درگاه خدا نیز ندارم.

تنها چیزی که آزارم می‌دهد سال‌هاییست که مجبور بودم در سکوت درد را تحمل کنم؛ سال‌هاییست که هیچ‌کس از رنجی که متحمل می‌شدم خبر نداشت...

بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم اگر آن کودک فرصت داشت گاهی بدون ترس گریه کند، اگر کسی او را در آغوش می‌گرفت و می‌گفت: «دردت را می‌بینم»، و اگر احساس نادیده گرفته شدن نمی‌کردم، و اگر خانواده‌ام به جای اینکه مدام علیه من باشند، در کنارم بودند، شاید امشب می‌توانستم آرام‌تر بخوابم.

البته، زندگی همیشه فرصت‌های لازم را ارائه نمی‌دهد بنابراین ، من ایمانم را از دست نداده‌ام.
زیرا معتقدم که خدا در تمام این سال‌ها در کنارم بوده است؛ در لحظات تنهایی، در روزهایی که غرق در مشکلاتم بودم، و در شب‌هایی که اشک‌هایم تنها شاهدان گفتگوی من با او بودند.

و با وجود همه این مشکلات، امروز می‌فهمم که درد همیشه دشمن  انسان نیست. زیرا برخی دردها ما را بالغ‌تر می‌کنند. برخی رنج‌ها به ما اجازه می‌دهند رنج دیگران را ببینیم. برخی شب‌های بی‌خوابی به ما می‌آموزند که هنوز می‌توانیم با رنج دیگران همدردی کنیم.

بنابر این، اگر امروز قلم به دست می‌گیرم تا درباره رنج‌ انسان‌ها  بنویسم، شاید به این دلیل است که این کودک را فراموش نکرده‌ام. کودکی که هرگز فرصتی برای ابراز دردش نداشت.
شاید تمام کلمات من تلاشی برای تبدیل شدن به صدای این کودک باشد. کودکی که سال‌ها سکوت کرد، اما هرگز از رویای دنیایی عادلانه‌تر دست نکشید.

بی‌شک اگر روزی خدا مرا به پیشگاه خود به بازخواست بخواند و بپرسد: «در آن شب‌های طولانی چه کردی؟» خواهم گفت: «خدای من، بیدار بودم؛ نه برای اینکه درد را به نفرت تبدیل کنم، بلکه برای اینکه آن را به کلماتی تبدیل کنم که مرهمی برای قلبی دیگری باشد.»

.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

پروژه‌های تفرقه‌افکنانه ترامپ در خاورمیانه

نوری در دل تاریکی

به رسمیت شناختن یا شستن دست‌های خون‌آلود؟