دیوانهها همیشه در تیمارستان نیستند
دیوانهها همیشه در تیمارستان نیستند
گاهی به دنیا نگاه میکنم و از خودم میپرسم: آیا تعریف ما از «دیوانگی» شاید اشتباه است؟ سالها فکر میکردیم دیوانه کسی است که در خیابان با خودش حرف میزند، رفتارهای عجیبی دارد یا در بیمارستان روانی بستری است.
اما اگر این تعریف را کنار بگذاریم و به سیاست نگاه کنیم، سوال عجیبی پیش میآید: آیا ممکن است برخی از خطرناکترین دیوانگیهای جهان درست پشت میزهای سیاسی که با پرچمهای ملی پوشیده شدهاند، اتفاق بیفتد؟
تصور کنید: کسی با کت و شلوار پشت میز مینشیند، سخنرانی میکند، لبخند میزند و با جدیت تمام درباره «آینده ملت» صحبت میکند. سپس، با چند امضا، چند دستور و چند تصمیم، زندگی میلیونها نفر را تغییر میدهد، جنگ را شعلهور میکند، تحریمهایی را علیه یک کشور اعمال میکند، اقتصاد را به آستانه فروپاشی میرساند و میلیونها نفر را آواره میکند. و گاهی اوقات، حتی جهان را به آستانه یک فاجعه بزرگ میکشاند.
سپس در همانجا مینشیند و با آرامش میگوید:
«این تصمیم برای تضمین امنیت مردم لازم بود.»
ببخشید، اما اگر کسی میتواند با چنین خونسردی با جان میلیونها نفر بازی کند، من حق دارم حداقل یک سوال بپرسم: چه کسی میگوید این شخص عاقل است؟
لحظهای که کسی آنقدر به قدرت خود ایمان داشته باشد که دیگر احتمال اشتباهات خود را در نظر نگیرد، همان لحظه است که خطرناکترین فرد به یک روانپریش تبدیل میشود.
زیرا؛ خطرناکترین فرد همیشه کسی نیست که فریاد میزند و رفتارش را متظاهرانه نشان میدهد.
گاهی اوقات خطرناکترین فرد کسی است که کاملاً آرام، منظم و متقاعد شده است که فقط خودش درست میگوید.
آنها مخالفان خود را دشمن میبینند. منتقدان خود را خائن مینامند؛ اعتراضات را جهل میدانند.
و هر شکستی را به گردن دیگران میاندازند.
اما عجیبترین چیز این است: هر چه اشتباهات بیشتری مرتکب شوند، اعتماد به نفس بیشتری پیدا میکنند!
تصورش را بکنید! اگر یک فرد عادی یک بار به طور تصادفی خانهاش را آتش بزند، احتمالاً دفعه بعد قبل از روشن کردن کبریت، دو بار فکر میکند.
اما برخی از سیاستمدارانی که کل یک کشور را به آتش میکشند، بار دوم کبریت بزرگتری میخواهند.
و دقیقاً همین جاست که واقعاً ترسناک میشود.
زیرا اشتباه یک دیوانه معمولاً فقط بر زندگی خودش تأثیر میگذارد.
اما اشتباه یک سیاستمدار دیوانه میتواند زندگی میلیونها نفر را نابود کند.
او تصمیمی میگیرد؛ صدها سرباز میمیرند.
او دستور میدهد؛ میلیونها نفر آواره میشوند.
او تحریمهایی وضع میکند؛ صدها هزار کودک فقیر میشوند.
او دستور میدهد هزاران نفر با حملات موشکی کشته شوند.
او تهدید میکند؛ میلیونها نفر ماهها و سالها در ترس زندگی میکنند. و او؟ او معمولاً با همان کت و شلوار پشت میز مینشیند.
با همان محافظان، همان غذای گرم و همان ضربالمثل قدیمی: "این بهای امنیت است."
در اینجا یک سوال ساده مطرح میشود
چرا همیشه دیگران باید این بها را بپردازند؟
اگر جنگ ضروری است، چرا تصمیمگیرنده خودش به خطا مقدم نمیرود؟
اگر فداکاری لازم است، چرا خانواده خودش هیچگاه در آن فداکاریها سهیم نیستند؟
اگر مردم باید رنج بکشند، چرا زندگی کسانی که در مورد سختی و رنج تصمیم میگیرند، معمولاً سختتر نمیشود؟
در اینجا، برخی از سیاستمداران عقل خود را از دست میدهند و تسلیم نوعی جنون قدرت میشوند.
قدرت، مردم را به یک توهم خطرناک سوق میدهد:
این ایده که چون میتوانند تصمیم بگیرند، باید حق قمار با جان میلیونها نفر را نیز داشته باشند.
هرگز
این استدلال که قدرت اساس تصمیمگیری است، نادرست است.
و داشتن میلیونها رأی به این معنی نیست که یک سیاستمدار بر جان میلیونها انسان کنترل دارد.
مردم برای محافظت از منافع خود رأی میدهند، نه برای قمار کردن جان خود.
شاید جهان بیش از هر چیز دیگری به یک سؤال ساده نیاز دارد: اگر تصمیمی آنقدر خطرناک است که میتواند به قیمت جان میلیونها نفر تمام شود، آیا تصمیمگیرنده نباید حداقل به اندازه قربانیان از عواقب آن بترسد؟ اگر پاسخ "نه" است، شاید مشکل فقط تصمیم اشتباه نباشد.
شاید مشکل این است که صاحبان قدرت دیگر از اشتباه کردن نمیترسند.
و من هنوز نمیفهمم چرا وقتی یک آدم عادی رفتار خطرناک و غیرمنطقی میکند، همه به دنبال کمک میروند، اما همان رفتار را در کاخ ریاست جمهوری، دفتر نخست وزیری یا مرکز فرماندهی نظامی «استراتژی» مینامند.
چه طنز تلخی!
شاید بعضی از دیوانهها حتی در تیمارستان هم نباشند.
شاید بعضی از آنها پشت میز قدرت نشسته باشند؛ تنها تفاوت این است که آنها به جای یک اتاق، کل کشور را کنترل میکنند.
نویسنده: گویا روشن. تمامی حقوق محفوظ است.

نظرات