بعضی از مردم رویای پادشاه شدن را در سر میپرورانند تا بتوانند به دیگران فرمان دهند.
اما اگر من فقط برای یک روز پادشاه کل جهان بودم، اولین کاری که انجام میدادم ساختن کاخهای جدید یا صدور هزاران فرمان نبود. در عوض، آینههایی را در مقابل هر فرد صاحب قدرت قرار میدادم تا قبل از قضاوت دیگران، ابتدا به خودشان نگاه کنند.
زیرا بزرگترین مشکل جهان فقدان قانون نیست، بلکه کمبود وجدان است.
تاریخ هزاران پادشاه، رئیس جمهور، امپراتور و حاکم را میشناسد. همه آنها با وعده عدالت آمدند، اما بسیاری بوی خون از خود به جا گذاشتند. تاجها عوض شدند، پرچمها تغییر کردند، ایالتها نامهایشان را تغییر دادند، اما اشک مادران ثابت ماند و تعداد گورهای کودکان افزایش یافت.
اگر من پادشاه جهان بودم، اولین اقدامم لغو امتیازها بود.
هیچ انسانی نباید به دلیل ثروت، قدرت، نژاد، مذهب، ملیت یا نام خانوادگی بر دیگری برتر دانسته شود. عدالت فقط زمانی عدالت است که هیچ تمایزی بین قوی و ضعیف قائل نشود؛ در غیر این صورت، عدالت نیست، تجارت است.
فرمان دوم من این میشد که همه جنگها را به محاکمه بکشم.
نه تنها سربازان، بلکه کسانی که پشت میزهای مرمرین نشستند، قلمهایشان را در جوهر سیاست فرو بردند و اسنادی را امضا کردند که صدها هزار انسان را در زیر زمین دفن کرد.
چقدر عجیب!
در دنیای امروز، اگر کسی دیگری را بکشد، قاتل نامیده میشود. اما اگر صدها هزار نفر با یک امضا کشته شوند، آن را "تصمیم سیاسی" مینامند.
اگر من پادشاه جهان بودم، کلمات زیبا را از دهان دروغگویان پس میگرفتم.
آزادی. دموکراسی. حقوق بشر. صلح.
این واژهها آنقدر توسط سیاست آلوده شدهاند که گاهی شنیدنشان بیشتر از شنیدن صدای گلوله درد دارد.
من اجازه نمیدادم هیچ کشوری، نام خدا را برپرچمش بنویسد و همزمان دستش به خون بیگناهان آلوده باشد.خداوند، شریک هیچ جنایتی نیست.
اگر کسی به نام خدا ظلم میکند، پیش از آنکه به انسان خیانت کرده باشد، به همان خدایی خیانت کرده است که نامش را فریاد میزند.
اگر من پادشاه جهان بودم، ثروت را دوباره تعریف میکردم.
ثروتمند، کسی نبود که میلیاردها دلار داشته باشد؛بلکه کسی بود که باعث شده باشد حتی یک انسان کمتر گرسنه بخوابد.
فقیر، کسی نبود که پول ندارد؛ فقیر واقعی کسی است که وجدانش را فروخته است.
سپس به همه رسانههای جهان میگفتم
از امروز، حقیقت از سود مهمتر است.
زیرا تمدنی که خبر را میفروشد، فردا عدالت را نیز خواهد فروخت.
بعد، به مدارس میرفتم.
نه برای افتتاح ساختمانهای جدید.. بلکه برای شکستن دیوارهای قدیمی که توسط قدرتمندان در ذهنها بنا شده است.
به کودکان نمیگفتم چه کسی را باید دوست داشته باشند و از چه کسی متنفر باشند
به آنان یاد میدادم چگونه سؤال بپرسند.
زیرا دیکتاتورها از ارتش مردم نمیترسند؛ از ذهنی میترسند که سؤال میکند.
اگر من پادشاه جهان بودم، یک قانون عجیب دیگر نیز تصویب میکردم:
هر سیاستمدار، هر رهبر مذهبی، هر قاضی، هر فرمانده نظامی و هر ثروتمندی، باید سالی یک ماه بدون محافظ، بدون ثروت، بدون مقام و بدون نام، مانند فقیرترین انسان جامعه زندگی کند.
کسی که درد را لمس نکرده باشد، حق ندارد درباره رنج دیگران تصمیم بگیرد.
و آخرین دستور من از بین بردن تمام مرزها بود.
نه مرز کشورها... بلکه مرزهای نفرتی که مردم در قلبهایشان برپا کردهاند.
مرز بین «ما» و «آنها».
مرز بین «مذاهب» و «فرقهها».
مرز بین «شرق» و «غرب».
مرز بین «سفیدپوستان» و «سیاهپوستان».
زیرا بیشتر جنگهای جهان، مدتها قبل از وقوع در زمین، در ذهن مردم آغاز میشوند.
و اما پیش از آنکه آن روز تمام شود، آخرین فرمانم را نیز صادر میکردم.
اینبار نه برای مردم، بلکه برای خودم. مینوشتم
«از فردا، هیچ انسانی حق ندارد پادشاه جهان باشد.»
زیرا همان روز دریافته بودم که بزرگترین خطر برای بشریت، فقدان قدرت نیست؛ بلکه تمرکز قدرت در دستان یک فرد واحد است.
هیچ انسانی، هر چقدر هم عادل، هر چقدر هم خردمند، هر چقدر هم پاک باشد، آنقدر بزرگ نیست که سرنوشت میلیاردها انسان را در دست خود داشته باشد.
قدرت به آرامی، اول زبان. بعد وجدان. سپس حقیقت. و در نهایت، انسان را فاسد میکند
تاریخ گورستان کسانی است که زمانی خود را ناجیان جهان میدانستند.
آنها با وعده عدالت آمدند، اما وقتی تشویق مردم را شنیدند، کم کم صدای وجدان خود را فراموش کردند. من هم از این قاعده مستثنی نبودم.
اگر روزی پادشاه جهان میشدم، از خودم بیشتر از دشمنانم میترسیدم.
از روزی که باور کنم همیشه حق با من است. از روزی که انتقاد را دشمن میدانستم
از روزی که مردم فقط به جای فکر کردن، اطاعت میکردند.
در آن روز، حتی اگر هیچ زندانی سیاسی وجود نداشت، جهان به زندانی بزرگ تبدیل میشد.
پس من تاج را بر زمین میگذاشتم و در میان مردم ناپدید میشدم.
زیرا رویای من هرگز این نبوده است که جهان یک حاکم عادل داشته باشد.
رویای من این است که جهان مردمی عادل داشته باشد.
روزی که بشریت به حقیقت بیش از سود، به عدالت بیش از تعصب و به وجدان بیش از قدرت بها دهد، هیچ تخت و تاجی ارزشی نخواهد داشت.
بنابراین، مشکل این نیست که جهان فاقد یک پادشاه خوب است.
مشکل واقعی این است که در حالی که بشریت قرنهاست به دنبال یک ناجی است، از شروع نجات خود امتناع ورزیده است.
نظرات