قضاوت بدون دفاع
گاهی سکوت نیز مانند سنگی سرد بر سینه مینشیند؛ نفس را میدزدد، صدا را در گلو خفه میکند. و وقتی دهانت را باز میکنی، تازه متوجه میشوی که کلمات نیز وزن دارند؛ وزن خاطرات ماندگار، وزن ترسهای بینام، وزن زخمی که هنوز بیان نشده است. سکوت به آرامی خفه میشود و گفتار تو را برهنه، بیدفاع، در معرض باد قرار میدهد.
به همین دلیل است که بعضی دردها نه گفته میشوند و نه پنهان؛ آنها به سادگی باقی میمانند...
آنها در کنارت مینشینند، در کنارت راه میروند، در کنارت نفس میکشند و با تو پیر میشوند.
اما با وجود همه اینها، گاهی افرادی هستند که اگرچه از نظر فیزیکی دور هستند، اما ناخودآگاه احساس می کنی خیلی نزدیک هستند، گویی در کنارت نفس میکشند و کلمات ناگفته را میشنوند. بیهیچ پرسشی، آنگاه چیزی در دل این درد عمیق جوانه میزند؛ باوری کوچک اما قدرتمند: اینکه خوبی و مهربانی هنوز نفس میکشد، هر چقدر هم که ضعیف یا کمرنگ شده باشد.

نظرات