پست‌ها

زندگی مدرسه‌ای است که هرگز پایانش را به کسی نشان نمی‌دهد… نویسنده گویا روشن

تصویر
  زندگی مدرسه‌ای است که هرگز پایان  آن را به کسی نشان نمی‌دهد . هر روز وارد کلاس جدیدی می‌شویم؛ گاهی با اشتیاق، گاهی با ترس و گاهی صرفاً از روی اجبار. در این مدرسه، درس‌ها همیشه آن چیزی نیستند که ما می‌خواهیم، ​​اما همه آنها ضروری هستند. مشکلات بخشی از برنامه درسی زندگی هستند. آنها مانند کلاس‌های جبر هستند؛ در ابتدا پیچیده، خشک و طاقت‌فرسا. بسیاری از اوقات با خود می‌گوییم: "این به چه دردی می‌خورد؟" اما درست در لحظه‌ای که در شُرُف تسلیم شدن هستیم، یاد می‌گیریم که فکر کنیم، صبور باشیم و راه‌حل‌هایی بسازیم. جبر به ما می‌آموزد که برای هر ناشناخته‌ای، اگر امیدمان را از دست ندهیم، پاسخی وجود دارد. زندگی نیز همین است. سختی‌ها نمی‌آیند که ما را بشکنند؛ آنها می‌آیند تا ذهن ما را تقویت کنند و قلب ما را عمیق‌تر کنند. برخی از درس‌ها کاربردی، برخی دردناک و برخی آنقدر آرام هستند که فقط بعداً می‌فهمیم چه چیزی به ما آموخته‌اند. شکست‌ها امتحانات میان‌ترم هستند و موفقیت‌ها نمراتی هستند که فقط برای تشویق داده می‌شوند، نه برای توقف. دانش‌آموز خوب زندگی کسی نیست که هرگز اشتباه نمی‌کند، بلکه کسی ا...

کاش زندگی یک کاتالوگ بود؛ نویسنده: گویا روشن

تصویر
  کاش زندگی یک کاتالوگ بود؛ کاش زندگی یک کاتالوگ بود؛ می‌توانستیم صفحات آن را ورق بزنیم و هر وقت خسته شدیم، به فصلی برگردیم که نفس کشیدن در آن آسان‌تر بود. فصلی که نگرانی‌ها آنقدر طاقت‌فرسا نبودند، جایی که مردم ما را ساده‌تر دوست داشتند و رویاهایمان عطر امید داشت. شاید آن روزها روزهایی بودند که شادی نیازی به دلیل نداشت و غم همراه همیشگی نبود. اما زندگی کتابی است که فقط یک بار نوشته می‌شود؛ دکمه‌ی لغو ندارد، حاشیه‌ای ندارد که اشتباهات را بتوان پاک کرد. با این حال، چیزی شگفت‌انگیز در درون خود دارد: نمی‌توانیم به فصل‌های قبلی برگردیم، اما می‌توانیم روح آنها را زنده کنیم. از طریق یک خاطره، یک آهنگ، یک شخص یا حتی از طریق شجاعت دوباره دوست داشتن. شاید این هنر زندگی باشد: به جای پشیمانی از فصل‌های گذشته، یاد می‌گیریم که روح آن روزهای شاد را به صفحه‌ی امروز بیاوریم و به جلو حرکت کنیم. نه دقیقاً مثل قبل، بلکه بالغ‌تر، عمیق‌تر و اصیل‌تر.

خوشبختی چیست و مردم چگونه آن را تعریف می‌کنند؟

تصویر
 خوشبختی چیست و مردم چگونه آن را تعریف می‌کنند؟ نویسندە: گویا روشن در جهانی که پیوسته ما را به مقایسه شدن و مقایسه کردن  خوشبختی چیست و مردم چگونه آن را تعریف می‌کنند؟  می‌کشاند، خوشبختی به مفهومی کم‌رنگ، شکننده و گاه دست‌نیافتنی بدل  شده است. بسیاری گمان می‌کنند خوشبختی در جغرافیا، درآمد، عنوان شغلی یا سبک زندگی نهفته است؛ اما حقیقت این است که خوشبختی پیش از هر چیز، یک وضعیت درونی است. نه مکان، نه دارایی و نه موقعیت، هیچ‌کدام به‌تنهایی تعیین‌کننده نیستند؛ آنچه سرنوشت انسان را رقم می‌زند،   کیفیت رابطه او با خودش است. انسان موجودی ذاتاً ناآرام و ناایمن است؛ همیشه در معرض تغییر، سقوط و از دست دادن. این را نه از کتاب‌ها، بلکه از زیسته‌ام می‌گویم؛ تجربه‌ای که بهایش را با تمام زندگی‌ام پرداخته‌ام. آدم‌ها در شرایط نابرابر متولد می‌شوند و در مسیرهای نابرابر پیش می‌روند: برخی در وفور، برخی در فقدان. اما تاریخ، بی‌رحمانه و صادقانه نشان داده است که ثروت، قدرت و جایگاه اجتماعی هرگز تضمینی برای آرامش نیستند. انسان‌های بی‌شماری هستند که همه‌چیز دارند اما در درونشان تهی، فرس...

زندگی بی‌حسادت؛ ثمره‌ی شکر، آرامش و اعتماد

تصویر
  زندگی بی‌حسادت؛ ثمره‌ی شکر، آرامش و اعتماد نویسندە: گویا روشن در جهانی که هر روز مملو از اخبار رنج، خشونت، بیماری و بی‌عدالتی است، انتظار می‌رود انسان‌ها بیش از پیش به درک، همدلی و شکرگزاری نزدیک شوند. اما واقعیت اغلب چیز دیگری است: حسادت، چشم‌وهم‌چشمی و احساس کمبود، حتی در میان وفور نعمت، رو به افزایش است. با این حال، نبود حسادت الزاماً یک ویژگی اخلاقیِ جداگانه یا ادعایی آرمانی نیست؛ بلکه نتیجه‌ی طبیعیِ نوعی زیستن و نگریستن به زندگی است. نبود حسادت در من، حاصل انکار کمبودها یا نادیده‌گرفتن واقعیت‌های زندگی نیست. بلکه ریشه در این باور دارد که نعمت‌های بنیادین، پیش از هر چیز، به من ارزانی شده‌اند: سقفی بالای سر، سلامتیِ خود و عزیزانم، و زیستنی عاری از دغدغه‌های فرساینده. این‌ها پایه‌های زندگی‌اند، نه حاشیه‌های آن. وقتی انسان این پایه‌ها را ببیند و درک کند، احساس خلأ و کمبود مجالی برای رخنه نخواهد یافت. در چنین نگاهی، موفقیت دیگران نه تهدید است و نه مایه‌ی مقایسه. شادیِ من از کامیابی دیگران، برخاسته از این باور است که خدایی که آن نعمت را به دیگری داده، آن را ضروری و به‌جا دانسته اس...

دنیا دو روز است -نویسنده : گویا روشن

تصویر
دنیا دو روز است وقتی زندگی بر ما غلبه می‌کند، چیزی در درون ما به تدریج محو می‌شود. ما با هم هستیم، اما کمتر یکدیگر را می‌بینیم. شاید به همین دلیل است که ترس جایگزین امنیت شده و سکوت امن‌تر از سر و صدا شده است. البته دنیا پر از آدم است، اما مترادف با آرامش نیست. ترس از تنهایی نمی‌آید، بلکه از با هم بودن می‌آید. دنیا پر از ترس است. ترس از قضاوت، تهمت، خیانت، شایعه. مردم آنقدر خسته و محتاط شده‌اند که گاهی اوقات فرد به دنبال حس امنیت نه در میان زنده‌ها، بلکه در میان مردگان می‌گردد. زیرا مردگان رنجش نمی‌دهند، حسادت نمی‌کنند، تهمت نمی‌زنند، خیانت نمی‌کنند، قضاوت نمی‌کنند. و از همه مهمتر، شایعه پخش نمی‌کنند. این مرثیه مرگ یا شعار نیست، بلکه فریاد خستگی انسان در مواجهه با ظلم انسان است. و. این خستگی جمعی است، نه فردی. خیلی‌ها خسته‌اند، اما یاد گرفته‌اند که بی‌صدا ادامه دهند. نه فریاد، نه اعتراض؛ فقط یک خستگی عادی. زیرا وقتی سکوت گورستان آرامش‌بخش‌تر از سر و صدای زندگی می‌شود، یعنی چیزی در رابطه‌مان عمیقاً زخمی شده است. کاش می‌توانستیم همه چیز را از نو شروع کنیم. تا یاد بگیریم رنج دیگران را ناد...

از این غم درونی خسته‌ام.

تصویر
  از این غم درونی خسته‌ام نویسنده: گویا روشن غم بخش جدایی‌ناپذیر تجربه انسانی است. هیچ زندگی عاری از غم، فقدان یا ناامیدی نیست. با این حال، در دنیای امروز، غم اغلب نادیده گرفته می‌شود یا پشت نقابی از لبخند و سکوت پنهان می‌شود. بسیاری ترجیح می‌دهند غم خود را پنهان کنند، نه به این دلیل که آن را احساس نمی‌کنند، بلکه به دلیل فشارهای اجتماعی و انتظارات ناگفته. اینجاست که خستگی آغاز می‌شود، خستگی‌ای عمیق‌تر از خود غم. پنهان کردن غم نیاز به تلاش مداوم برای کنترل خود دارد. فرد مجبور می‌شود احساسات واقعی خود را تعدیل کند، واکنش‌های خود را بسنجد و همیشه مراقب باشد که هیچ نشانه‌ای از ضعف نشان ندهد. این وضعیت به تدریج انرژی ذهنی را تحلیل می‌برد. غم ابراز نشده به صورت تنش درونی، کسالت، اضطراب یا تنهایی بروز می‌کند. در چنین شرایطی، ممکن است فرد در ظاهر خوب به نظر برسد اما در درون احساس پوچی عمیقی داشته باشد. این پنهان‌کاری تا حد زیادی از مفهوم "قدرت" در جامعه ناشی می‌شود. قدرت اغلب با سکوت، تحمل و ادامه دادن بدون شکایت تعریف می‌شود. در نتیجه، ابراز غم به عنوان نشانه ناتوانی یا ضعف تلقی می‌...

«هیچ ذلتی را مثل این ندیدم که دلم مشغول کسی باشد که دلش با من نیست»

تصویر
«هیچ ذلتی را مثل این ندیدم که دلم مشغول کسی باشد که دلش با من نیست» نویسنده: گویا روشن   جمله‌ی «هیچ تحقیری بالاتر از این ندیده‌ام که دلم با کسی باشد که دلش با من نیست» به زبانی ساده، یکی از عمیق‌ترین تجربیات عاطفی بشر را توصیف می‌کند. گوینده به شکلی از عشق اشاره می‌کند که نه به وحدت و نه به درک متقابل منجر می‌شود، بلکه به وضعیتی نابرابر و ناتوان‌کننده منجر می‌شود. این حالت عدم قطعیت، منبع رنجی است که در کل جمله نفوذ می‌کند. این عشق لزوماً محدود به روابط عاشقانه بین یک مرد و یک زن نیست؛ ممکن است بین والدین و فرزند یا بین خواهر و برادر نیز وجود داشته باشد. بنابراین، انتخاب کلمه «تحقیر» کلید درک دیدگاه شاعر است. شاعر از غم یا شکست صحبت نمی‌کند، بلکه از وضعیتی صحبت می‌کند که در آن کرامت درونی نقض می‌شود. ورود به رابطه با کسی که احساسات فرد را جبران نمی‌کند، نشان دهنده‌ی نوعی ناخودآگاه از خود-کم‌ارزشی است؛ فرد آگاهانه یا ناآگاهانه، ارزش خود را به توجه دیگری گره می‌زند. این وابستگی نابرابر، عشق را از معنای خود تهی می‌کند و آن را به رنج تبدیل می‌کند. در چنین حالتی، عاشق خود را در جدالی م...