پست‌ها

از تاریخ چه آموخته‌ام؟ نویسنده: گویا روشن

تصویر
از تاریخ چه آموخته‌ام؟ هرچه بیشتر تاریخ خواندم، کمتر توانستم به آن افتخار کنم. هرچه بیشتر تاریخ خواندم، کمتر به کاخ‌ها خیره شدم؛ زیرا صدای ناله‌ای را از زیر ویرانه‌هایشان می‌شنیدم. کتاب‌ها درباره پادشاهان، امپراتوران، فاتحان و حاکمان بسیار نوشته‌اند؛ درباره تاج‌ها، تخت‌ها، جنگ‌ها و پیروزی‌ها. اما هر بار که صفحات تاریخ را ورق می‌زدم، نه شکوه پادشاهان را می‌دیدم و نه عظمت امپراتوری‌ها را؛ بلکه ویرانه‌هایی را می‌دیدم که از خود به جا گذاشته بودند و مردمی را که زیر چرخ قدرت له شده بودند. تاریخ را معمولاً فاتحان می‌نویسند، اما رنج آن بر دوش بازماندگان است.  از مصر باستان تا روم، از مغول‌ها تا استعمارگران مدرن، از جنگ‌های جهانی تا جنگ‌های امروز، قربانیان تقریباً همیشه یکسان بوده‌اند: مردم عادی. کسانی که نه جنگی را آغاز کردند و نه سهمی در قدرت داشتند، اما بیشترین هزینه را پرداختند. خانه‌هایشان را ویران کردند، فرزندانشان کشته شدند و جانشان قربانی جاه‌طلبی کسانی شد که بعدها نامشان در کتاب‌های تاریخ ثبت شد. من از تاریخ آموخته‌ام که قدرت، اگر مهار نشود، اغلب به بی‌عدالتی تبدیل می‌شود. پادشاهان...

غربت و دلتنگی ها- نویسنده: گویا روشن

تصویر
غربت و دلتنگی  برخی فکر می‌کنند غربت به معنای دور شدن از یک کشور، یک شهر یا یک خانه است. اما غربت مدت‌ها قبل از آن شروع می‌شود. غربت ، از روزی شروع می‌شود که دیگر هیچ‌کس خاطرات کودکی شما را نمی‌داند. روزی که نام خیابان‌های شهر تو  برای دیگران معنایی ندارد. روزی که مجبورید همه چیز را توضیح دهید؛ لهجه‌ت، گذشته‌ت، آرزوهایت و دلتنگی هایت. غربت،  فقط فاصله بین دو نقطه روی نقشه نیست. غربت به معنای، فاصله بین قلب یک فرد و جایی است که خود را متعلق به آن می‌داند. گاهی سال‌ها در یک کشور زندگی می‌کنی، زبانش را یاد می‌گیری، قوانینش را می‌فهمی و با مردمش دوست می‌شوی، اما ناگهان شبی فرا می‌رسد که بوی یک غذا، صدای یک آهنگ یا نام یک شهر ناگهان دیواری را که سال‌ها ساخته‌ای را فرو می‌ریزد. و در آن لحظه متوجه می‌شوی که بخشی ازوجودت هنوز هزاران کیلومتر دورتر از خودت زندگی می‌کند. تلخ‌ترین بخش دوری، دلتنگی نیست. تلخ‌ترین بخش این است که زندگی در غیاب تو ادامه دارد. والدینت پیرتر می‌شوند. خواهر و برادرهایت از تو بیگانه می‌شوند. دوستان راه خود را می‌روند. خیابان‌ها تغییر می‌کنند. و انجاست که متو...

چیزی که در آینه دیده نمی‌شود- نویسنده: گویا روشن

تصویر
چیزی که در آینه دیده نمی‌شود یک روز صبح از خانه بیرون می‌روی و به اطراف نگاه می‌کنی. صورت‌ها تغییر کرده‌اند… یکی بینی‌اش را عوض کرده، یکی لب‌ها را، یکی زاویه‌ی چهره‌اش را و و و  اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنی، چیز عجیبی می‌بینی: چشم‌ها هنوز خسته‌اند، نگاه‌ها هنوز دنبال تأیید می‌گردند، لبخندها هنوز کامل نیستند. انگار یک چیز مشترک زیر همه‌ی این تغییرها باقیمانده باشد؛ چیزی که در آینه دیده نمی‌شود. ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که «تغییر سریع» ارزش شده .است اما هیچ‌کس نمی‌پرسد: آیا این تغییر، درد را هم تغییر داده است. بعضی چیزها با تیغ و فیلتر و ورزش عوض نمی‌شوند, نه اینکه بدن مهم نباشد، بلکه چون مسئله جای دیگری است. آدم‌ها فکر می‌کنند اگر بهتر دیده شوند، کمتر احساس کمبود می‌کنند. اما کمبود، معمولاً در ظاهر  نیست… در مقایسه است. و مقایسه هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. در نهایت، عجیب‌ترین حقیقت همین است: خیلی‌ها هر روز بیشتر تغییر می‌کنند، اما کمتر احساس «خود بودن» دارند.  

فقر چیست؟ قسمت دوم- نویسنده: گویا روشن

تصویر
 فقر چیست؟ فقر فقط نبودِ پول نیست؛ یک حالتِ بد در زندگی است که آرام‌آرام به تمام لایه‌های وجود انسان نفوذ می‌کند. اول در سفره دیده می‌شود، بعد در لباس، بعد در نگاه، و در نهایت در امید. چیزی که در آغاز «کمبود» به نظر می‌رسد، کم‌کم به یک «سبک زندگی تحمیلی» تبدیل می‌شود. فقر همیشه با عدد و آمار توضیح داده می‌شود، اما در واقعیت، عددها فقط سطح ماجرا هستند. پشت هر رقم، انسانی ایستاده که مجبور شده انتخاب‌هایش را کوچک‌تر کند: رؤیاهای کمتر، مسیرهای محدودتر، و آینده‌ای که همیشه یک قدم عقب‌تر از دیگران حرکت می‌کند. فقیر شدن فقط از دست دادن دارایی نیست؛ از دست دادن امکان‌هاست. بدترین شکل فقر، آن نیست که انسان نان ندارد؛ آن است که احساس کند دیده نمی‌شود. وقتی جامعه به فقر عادت می‌کند، رنج هم عادی می‌شود. آدم‌ها از کنار درد عبور می‌کنند، بی‌آنکه مکثی کنند. در چنین جهانی، فقر فقط یک وضعیت اقتصادی نیست، بلکه نوعی خاموشی جمعی است. فقر همچنین زبان انسان را تغییر می‌دهد. کسی که در تنگنا زندگی می‌کند، کم‌کم یاد می‌گیرد کمتر حرف بزند، کمتر بخواهد، و حتی کمتر اعتراض کند. این سکوت، خطرناک‌تر از خودِ گرسن...

بعضی آدم‌ها هرگز برنمی‌گردند؛ حتی وقتی هنوز زنده‌اند- نویسنده: گویا روشن

تصویر
بعضی آدم‌ها هرگز برنمی‌گردند؛ حتی وقتی هنوز زنده‌اند مرگ همیشه پایان یک انسان نیست. گاهی آدم‌ها سال‌ها زنده‌اند، نفس می‌کشند، راه می‌روند، می‌خندند و زندگی می‌کنند، اما برای قلب کسی که دوستشان داشته، مدت‌هاست مرده‌اند. تلخ‌ترین فقدان، از دست دادن کسی نیست که زیر خاک خوابیده است. تلخ‌ترین فقدان، از دست دادن کسی است که هنوز در همین دنیا زندگی می‌کند، اما دیگر جایی در دلش برای تو باقی نمانده است. زمانی بود که با شنیدن صدایت آرام می‌شد، با دیدنت لبخند می‌زد و حضورت برایش مهم بود. اما روزی رسید که همه چیز تغییر کرد. نه با یک دعوا، نه با یک خداحافظی بزرگ؛ بلکه با سکوتی آرام و طولانی. آدم‌ها همیشه ناگهانی نمی‌روند. بعضی‌ها ذره‌ذره می‌روند. امروز کمتر می‌پرسند حالت چطور است، فردا کمتر یادت می‌کنند و روزی می‌رسد که نبودنت هیچ تغییری در زندگی‌شان ایجاد نمی‌کند. شاید به همین دلیل است که برخی زخم‌ها هرگز خوب نمی‌شوند. چون صاحب آن زخم هنوز زنده است. هنوز عکس‌هایش وجود دارد، هنوز نامش شنیده می‌شود و هنوز خاطراتش در گوشه‌ای از ذهن نفس می‌کشند. انسان می‌تواند با مرگ کنار بیاید؛ اما کنار آمدن با فراموش...

بعضی آدم‌ها از تو متنفر نیستند؛ فقط نمی‌توانند تحمل کنند که هنوز ایستاده‌ای- نویسنده: گویا روشن

تصویر
بعضی آدم‌ها از تو متنفر نیستند؛ فقط نمی‌توانند تحمل کنند که هنوز ایستاده‌ای   دشمنی همیشه از نفرت زاده نمی‌شوند. گاهی اوقات مردم از ما متنفر نیستند؛ آنها به سادگی نمی‌توانند این واقعیت را تحمل کنند که ما هنوز پس از همه شکست‌ها، دردها و سختی‌ها سرپا هستیم. در زندگی، افرادی هستند که وقتی زمین می‌خورید با شما همدردی می‌کنند؛ اما وقتی دوباره بلند می‌شوید، ساکت می‌شوند. نه به این دلیل که از شما متنفرند، بلکه به این دلیل که برخاستن شما چیزی را در آنها بیدار می‌کند؛ چیزی که ممکن است سال‌ها نادیده گرفته باشند. انعطاف‌پذیری انسان آینه‌ای است که بسیاری ترجیح می‌دهند به آن نگاه نکنند. وقتی کسی با وجود درد، استقامت می‌کند، به دیگران یادآوری می‌کند که تسلیم شدن تنها گزینه نبوده است. و این یادآوری همیشه خوشایند نیست. بعضی از مردم از شکست شما ناراحت نمی‌شوند؛ آنها حتی ممکن است در آن لحظه در کنار شما باشند. مشکل از جایی شروع می‌شود که شکست شما را نابود نمی‌کند. وقتی می‌بینند که هنوز لبخند می‌زنید، هنوز می‌نویسید، هنوز امیدوار هستید، هنوز دلیلی برای زندگی پیدا می‌کنید، احساس درد می‌کنند؛ نه بر...

آیا من فرزند بدی هستم؟ - نویسنده: گویا روشن

تصویر
آیا من  فرزندی بدی هستم؟  ا مروز روز پدر است، و با کمال تأسف، من  پدرم را وقتی فقط یازده سالم بود از دست دادم .  اما هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد فقط یک بار دیگر صدایش را بشنوم. . هنوز هم لحظه‌هایی هست که ناخودآگاه به یادش می‌افتم و با خودم می‌گویم: کاش هنوز زنده بود! اما در کنار این دلتنگی، سال‌هاست پرسشی در ذهنم می جرخد؛ پرسشی که هیچ‌کس از من نپرسیده است .اما من بارها و بارها آن را از خودم‌    پرسیده ام؟‌. اگر قراربود یکی از والدینم را از دست بدهم، من کدام را  . انتخاب می‌کردم؟ پاسخ من همیشه یکی بوده است ، پدرم. البته هر بار که به این پاسخ می‌رسم، احساس گناه به سراغم  می‌آید. و  با خودم می‌گویم: آیا من فرزند بدی هستم؟ آیا این به آن معناست که مادرم را خیلی بیشتر از پدرم دوست داشتم؟ آیا عشق من به پدرم بسیار کم‌ بوده است؟ ،سال‌هاست پاسخی قطعی برای این سؤال پیدا نکرده‌ام. فقط می‌دانم که هرگز از روی بی‌مهری و یااز روی ناسپاسی  نبوده است. هرگز به این دلیل نبوده که پدرم در زندگی من ارزشی کمی داشته است.  فقط نمی‌توانستم نبودن مادرم را تصور ک...